February 11, 2008
آن را كه گفتی بنويس...
به جُست و جوی تو
بر درگاهِ كوه میگريم،
در آستانهی دريا و علف.
به جُست و جوی تو
در معبرِ بادها میگريم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شكشتهی پنجرهيی
كه آسمانِ ابرآلوده را
قابی كهنه میگيرد
...........
به انتظارِ تصويرِ تو
اين دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جريانِ باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهرِ مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو در ميان نهاد.
پس به هيأتِ گنجی درآمدی:
بايسته و آزانگيز
گنجی از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
ناماَت سپيدهدمی ست كه بر پيشانی آسمان میگذرد
- متبرك باد نامِ تو!-
و ما همچنان
دوره میكنيم
شب را و روز را
هنوز را...
" احمد شاملو - از دفتر مرثيههای خاك "
January 21, 2008
January 10, 2008
January 2, 2008
سكانس ناتمام
نمناک بود. نم کشيدم انگار، تا مغز استخوان، شايد هم بيشتر! هوا تب کردهبود با آن عطر که از تو با من بود. محو ماندم. کسی مرا نديد، کسی مرا نشنيد وقتی تو را با تهماندهی نگاه خيسام صدا کردم. تو گذشتی، چنان سنگين که حجم پر پيچ و خم کوچه منجمد روی خاک دراز کشيد، از"رفتن" ماند، و زمان آهسته روی غشاء نازک مردمک چشمهايم کش آمد!
ايستادم تا "گذشتن" را صرف کنم و نگذشتم از هرچه که ديگران آسان گذشتند. تو را با بستهترين زاويه نگاهام تمام قد، ايستاده و نزديک تا آخرين نقطهي ديد هاشور زدم، طلايي چون گيسوی زرافشان آفتاب، آبی با دل من، و سپيد با تن کوچه. کوچه تمام شد بی آنکه تصوير اَت تمام شود. من تمام شدم، آن روز...
آسمان ابری بود، تو گذشتی. آسمان آفتابی بود، تو گذشتی. آسمان نا تمام بود، تو گذشتی. آسمان زمزمهی نخستين بود، تو گذشتی. آسمان همين بود وقتی از پنجرهی نيمهباز اتاق تو را قاب میکردم و با انعکاس نارنجی پردهها و رنگ، طرح در آغوش کشيدنات را داغ روی تنام گل میانداختم...
و تو گذشتی...
December 22, 2007
يلدا
شب بيدار است.
هنوز
با تهماندهای از آبی خيس
و جوهری گنگ از روشنای صبح
چراغ خاموش میشود
برگ روی برف سايهاش میميرد
و من از همهمهی ناموزون خندهها
از شكست بیامان تخمهها
به تو پناه آوردهام
روی برف راه میروم
راه را با تو میروم
تا ظهيرالدوله...
تا امامزاده داود...
تا...
هركجا كه پایام به پای تو بيايد
و دلم
پا به پای تو.
امشب حجم خالی بودنات ميان دستهای گرهخوردهی من پر میشود
و من لبريز
از عطر بارانزدهی خندههای خوشتراش گونههای تو
لبهايم را در آغوشات برای هميشه میكارم.
و ای از هجای نام تو نطفهی زيستنام بسته
در حضور چشمهای تو گناه میكنم!
دراين شب يلدا به پای تو چون خدا سجده میكنم.
November 10, 2007
پارينه سنگی
برات بنويسم، برات بنويسم، برات بنويـــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـسم، برات اونقده بنويسم، يه عاآآآآلمهها! بيشتر از همّهی ستارههای آسمون كه باهم شمرديمشون بهاضافهی اون چندتايی كه اون شبی دونه دونه روی مخمل ناز موهات نشوندم. هنوز هم داریشون؟ دستهاموچی؟ سپردمشون دست تو! يادته؟
اونقده نشد بنويسم برات كه كلمهها گم شدن! شايد هم مردن وقتی خواستم بنويسم كه چندتا دوستت دارم! ميدونی يعنی چی؟ يعنی اينكه لابد خيلی خر ام! بيشتر از اونی كه فكرشو كنی، دوستت دارم و اونوقت هيچ اصلی تو نوشتن واسه نوشتنش نيست!!!
August 26, 2007
بی تو بيهوده را مینويسم...

دكتر باقرآيتاللهزاده شيرازی- سومين كنگره تاريخ معماری و شهرسازی ايران- بم، فروردين 1385
از رفتن تو نمینويسم! اصلا هيچی نمینويسم
July 7, 2007
باهم
رنگها را به بازی گرفتيم:

و خوانديم:
ای پریوار در قالب آدمی
كه پيكرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد!-
حضورت بهشتی ست
كه گريزِ از جهنم را توجيه میكند،
دريايی كه مرا در خود غرق میكند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپيدهدم با دستهایات بيدار میشود.
July 1, 2007
خمار مستی
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
میدانم ماه کامل که میشود تو سر میکشی از پنجره روی پوست من. دیشب ماه بود و من و پنجره.
June 25, 2007
روزی كه اين چنين به زيبايی آغاز میشود

"از برای آن نيست كه در حسرت تو بگذرد.
تو باد و شكوفه و ميوهيی، ای همهی فصول من!
بر من چنان چون سالی بگذر
تا جاودانهگی را آغاز كنم. "
احمد شاملو
June 10, 2007
چرند!
پنجاه و سه دقيقه میشه كه فردا را شروع كردم و همين حالا شد يك بامداد! و اين برای من يعنی شب ترديد، سكوت و دلتنگي كه بنويسم يا نه! ميان اينهمه آشفتگی پیِ نظم اشياء روی هم ريختهی كف اتاق میگردم! خُب! زاويهی كارد ميوهخوری با نصفالنهار فلان میشود كه چی؟! كِی سيب از درخت افتاد تا قانون نيوتون كار كنه؟! اون سيب رو كی گاز زد؟ اصلا چه رنگی بود؟ اگه سرخ بوده باشه نكنه اين سيب همون سيب سرخ حوا بوده و من بیخبرام از اون؟! خلاصه يه چيزايی هست كه انگاری بهش ميگن جاذبه!
چقدر دلم میخواست صندلیم چهار ميخ ،وارونه روی سقف بچسبه و من در نهايت بیوزنی از او بالا زل بزنم به منحنی كج و معوج نشستهی خودم پشت اين ميز كه داره سيب رو گازمیزنه! اونوقت پاهامو آروم از سقف میزدم بيرون تا باد قلقلكش بده و ماه كه روشنش كرد يكی از يه سياره خيلي خيلي دور يههوئی ده تا انگشت رصد كنه و اون بشه بزرگترين كشف اون سياره! اگه اونجا تقويم اختراع شده باشه حتما امروز تعطيل رسمی اعلام میشه البته با اختلاف چند صدسال نوری ناقابل!






