December 30, 2003

و آخرين مشق...

mahi.jpg

زير و رو می کرد همه کيفش را
دفتر مشق شبش ز چه رو خالی بود!

پس کجا بود مداد رنگی او...
جای قرمز چرا خالی بود!

آه..! ماهی کوچک حوض!
که خدا می داند چقدر تنها بود...

Posted by محمد طاهريان at 4:45 PM | Comments (3)

December 28, 2003

مگر می توان گفت..!

ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی



ای کاش می توانستم چيزی بگويم، چيزی بنويسم..! ، اما به خدا که نمی توانم!
از کدام نگاه منتظر بنويسم ! از کدام نگاه ! که همه خوابند !!!!
چرا کسی ازبنای هزار تکه جانم ياد نمی کند! همان که آرام در کنار هزاران نگاه معصوم آررميده است...
چرا برای او سوگوار نيستيد!!! ، مگر او جان نداشت، مگر او روح نداشت...
او نيز مانند هزاران کودک ديگر، جگرگوشه جانم بود ، چرا کسی برايش اشک نريخت!
به من حق دهيد...
سکوتم را خرده مگيريد...!
برويد از زبان دگران بشنويد! ،آنها که خوب بلدند بنويسند!
اصلا مگر چيزی هم برای شنيدن مانده!
مگر می توان شنيد..!
مگر می توان ديد..!
مگر می توان گفت..!

Posted by محمد طاهريان at 5:56 PM | Comments (6)

December 27, 2003

شهر خاموش من آن روح بهارانت کو...

گمش کرده ام..!
از میان شما آیا کسی نشانش ندارد....؟

Posted by محمد طاهريان at 10:28 PM | Comments (2)

December 26, 2003

شايد بهتر باشد برگردم کرمان
کسی صدايم می کند...
اينجا از من چه ساخته است!
شايد آنجا هنوزهم کسی هست که کمک می خواهد!
راستی چرا کسی نپرسيد از مردمان و کودکان زير آوارمانده اش چه خبر!
همان سيه چردگان معصوم که گاهی سر به سرشان می گذاشتيم..!
آه...

Posted by محمد طاهريان at 6:48 PM | Comments (3)

ای خدا...آه
خدا....اه
خدا...
خدا...
ارگ بم من کجاست؟؟!!!!!
بی انصاف...
بی انصاف...
دلخوشی من!

وای بر من ...
وای...
مرمت!

...
شهر خاموش من غريبانه بخواب...
که غريبم کردی...
که خرابم کردی...


Posted by محمد طاهريان at 6:08 PM | Comments (1)

December 25, 2003

زير بارند درختان که تعلق دارند ...

می خواهم بنويسم ، اما از انديشه تهی چگونه خامه بردارد و بر دفتر بی برگی خيال خويش بی تعلق بنگارد!
مات و سرگردانم و ندانم که چه نگارم !
منی که منم ، منی که همواره در پی خويشم ، کی تواند از بی خويشی ِ خويش دَم زند و از او بنگارد ... !
لاجرم آنچه دم زند ادعايی است سست و بی مایه ، گفتاری گزاف وخطی در پس ِ خط رندان زمانه ..!
هرگاه خواستم بنويسم با خودم رويارو شدم و باز ترسيدم ..! که حرفها همان حرفها بود و در کسوتی ديگر ... !

همه در پی دنيايی سرگردانند و من در پی نقطه ای! ، تلاقی دو خط شايد و يا نه بهتر بگويم نقطه تماس بين غيب و شهود...
همواره در سکوت و تنهاييم دل کندن را آموخته ام ، دل کندن از هر آنچه که تعلق را بر اين دنيای دنی بيفزاید، همچنانکه پیش از اينها دل کنده ام ....
بله ، تا وقتی که در عالم ظاهر و جمود بگرديم ، گمشده مان همچنان گم شده است و از پس هر دری ، در دگر ! می يابی و باز گمش می کنی ...
اما وقتی جلوه ای از عالم معنا را در وجودت بيابی و در آن سير کنی ديگر گمشده ای نيست ، از آن رو که عيان است ، پيدا نيست . ديگر همه چيز نيست و فقط يک چيزهست و آن یک همه اند و آن همه او
و از اين عالم برايت چه خواهد ماند جز ذوق مستی ، سرسوزنی بس که تو را با خود ببرد تا هميشه ...

Posted by محمد طاهريان at 10:36 AM | Comments (1)

December 24, 2003

آخرين نگاه...

يکروز خواهم گريخت
تا دورترين افق ناپيدا ...
و تو را خواهم برد

آنجا که غروبش دلگير نيست
آنجا که زيبايی تو، زيبايی فضاست
آنجا که بارانش تويی و عطر گلهايش

می خواهم غروب را نظاره بنشينم...
با تو...
در کنار تو...
در آينه چشمان تو...

وآنگاه
آرام... آرام ... جاودانه بميرم

Posted by محمد طاهريان at 12:48 AM | Comments (1)

December 23, 2003

بوی یاس...

گفته بودی که " چرا محو تماشای منی ؟
و آنچنان مات که يکدم مژه بر هم نزنی ! "

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدنی - فريدون مشيری -


بوی او می آيد...
... وجودم پر اوست
بيدار مکنيدم ...

Posted by محمد طاهريان at 2:56 AM | Comments (2)

December 22, 2003

يلدای انار و شمع


دورست کاروان سحر زين جا / شمعی ببايد اين شب يلدا را

امشب آمدستم، دست افشان، عربده جو...
از برای شماست که خرقه سالوس بفروخته ام
تا مگر شمع یابم از سماع و نای ِ خوش ساز ِنگاه بی نگاه صاحب الانوار
و حال درغياب پر حظورش ، اگر بخشايدم به رسم نياز، برايتان شمع آراسته ام به نماز!

يلدایم از چيزی تهی بود..!
زير خاکی های وجودم را زيرو رو کردم...
در بساط ِ بی بساطی ام چيزی نيافتم جز انار خشکيده ی بی طاقتِ تنهايی ِ تاقچه ی کهنه ی دلم را
غباردلتنگی از چهره ی رنگ پريده اش زدودم و برآستان نگاهم سپردمش تا مگر جانی دوباره گيرد به ياد دوست...
اما کدام دوست...!
همان هايی که بودند و نماندند؟
يا...
نگاه کن، برايت انار آورده ام...خيس و تبدار...
باورش نداری!
وای...
شمع مرد و رويايم هنوز ...

رتبه عرفان شود شام فنا روشنت / قيمت انوار شمع در شب يلدا طلب

Posted by محمد طاهريان at 3:58 AM | Comments (2)

برای شب يلدا...

سرو چمان من چرا ميل چمن نمی کند / همدم گل نميشود ياد سمن نمی کند
دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس / گفت که اين سايه کج، گوش بمن نمی کند
تا دل هرزه گرد من رفت بچين زلف او / زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند
پيش کمان ابرويش لابه همی کنم ولی / گوش کشيده است ازآن گوش بمن نمی کند
با همه عطر دامنت آيدم از صبا عجب / کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی کند
چون ز نسيم ميشود زلف بنفشه پر شکن / وه که دلم چه ياد ازآن عهد شکن نمی کند
دل به اميد روی او همدم جان نمی شود / جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند
ساقی سيمين ساق من گر همه درد ميدهد / کيست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر / بی مدد سرشک من درر عدن نمی کند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند / تيغ سزاست هر که را درد سخن نمی کند

Posted by محمد طاهريان at 3:55 AM

December 21, 2003

ای داد...

بيايید و ببينيد!
که چه بیهوده زار میزنم!
لحظه هايم را چوب حراج زد ه ام!
اعتقادم را...
دينم را...
ايمانم را...
عشقم را...
وز پس آن گريه می کنم زار...

ای کاش بدانی که دلم چه غريبانه گرفتست!
ای کاش...
ای کاش شانه ای بود که تا صبح چشمان خیس و برهنه ام را آرام می کرد...
ای کاش می خوابیدم و دیگر بیدار نمی شدم!
ای کاش...
اما کدام خواب!

Posted by محمد طاهريان at 3:07 AM | Comments (2)

December 20, 2003

رويای سپيد ِ ياس...


ای شبنم صبحگاهی از کدامِين ديار آمده ای...!
از برای چه برروی غنچه های سپيد ياس نشسته ای !

اگر نيايی...!
اگربا نوازشت ، بوسه ات، گل های سپيد باغ را بيدار نکنی،
رويای آبی غنچه های باغ به اميد کدامين صبح طلوع کند !

تويی که نويد بخش روشنی هستی
تويی که هر صبحدم با طلوع خورشيد، معصومانه ، عاشقانه می ميری،
برايم بگو از برای چه به روی غنچه های سپيد ياس نشسته ای....!
...
وگر نيايی...؟
آه...

Posted by محمد طاهريان at 11:28 PM | Comments (2)

December 19, 2003

چه هياهويی !

کران تا به کران
پياله شوکران بر کف !

و من استاده در ته صف
غربت است اينجا...

همه " تن" هايند و من اينجا تنها !
همه آبستن شب وشب آبستن بی پايانی خويش

نه ملالی ! که در اوج کارزار عطش
خوشه چينان ِ آیه های پژمرده وحی
اخته ناباوری ِ باور ِ خويشند !

همگان مصطبه بر دوش ، منتظر
تا اشارتی جام در کشند....

ومن استاده هنوز در ته صف.....

Posted by محمد طاهريان at 8:03 PM | Comments (1)

December 18, 2003

مات من العشق

یکصد گل سرخ و يک گل ِ نصرانی
ما را زسر ِ بريده می ترسانی !
ابروی کشيده تو را سنجيديم
شمشير نماياندی و برقش ديديم
گر ما زسر بريده می ترسيديم
در محفل عاشقان نمی رقصيدم

Posted by محمد طاهريان at 1:50 AM | Comments (1)

December 17, 2003

بيمار شود عاشق اما بنمی ميرد / ماه ارچه که لاغر شد استاره نخواهد شد !

Posted by محمد طاهريان at 2:36 AM

December 16, 2003

آخرين برگ

نبض زمان گم شده بود!
خط ممتد پيدا بود
_________ _ _ _

آخرين برگ افتاد
صندلی خالی ماند...!
نقش تنهايی او همه جا پيدا بود!
ليک آخرين برگه فال همچنان باقی بود........

Posted by محمد طاهريان at 5:27 AM | Comments (1)

December 15, 2003

هذيان

کدام خواب!
داغ ِ داغم، می سوزم
انگار تب کرده ام ، تب...
تب هذيان ..!
هذيان دم صبح
خدا به فريادم رسد ، خدا....!
خدا ؟!
همان که فراموشش کردم!!!!!
وای بر من که امشب، سجاده ريا پهن کرده ام!
سجاده خاک خورده ام را...!

نمی شنوی، کسی آهسته می خواند:
" دور شو، دور شو ازين محراب ريايی...دور شو...دور"
می ترسم ، می ترسم که نماز گذارمش!
او را چه به نماز من ، منو ريا... وای بر من...وای..!

رسولانش را ديدم که بارکفر بر دوش بر می گشتند...
و من هنوز گيج خوابم!
چشم برهم ننهاده ام که ببينيد هنوز خوابم!!!!

Posted by محمد طاهريان at 3:52 AM | Comments (3)

December 14, 2003

شاخه رويا


حسرت روزهای رفته را خواب بودم ، خواب می ديدم ،
که تو را همچو اناری سرخ در دست خدايم ، آويخته بر شاخه درختی می چيدم
آنگاه که درگستره سبز خيالم جلوه کردی بی پروا، من غريب بودم ،
آنچنان کوچک که برای تو ، ديدنت ، چيدنت ، خواب بودم ، خواب ماندم ..!

Posted by محمد طاهريان at 9:16 PM | Comments (1)

December 13, 2003

آنجا که ما، مائيم و" ما"...

به زمان می انديشم و به ذهن متورم شده روزگارانش
به کلاغ هايی که بی خيال از کنارشان گذشتيم وگاهگاهی دانسته و ندانسته از صدايشان رنجيديم!
و چه ميدانستيم که صدايشان سند لحظاتی خواهند شد که ازآن دور مانده ايم
به صدايشان خو گرفتيم اما چه فايده که ديگر اثری نيست از آن!
همه چيز مرده است نه لحظه ای مانده ست، نه صدا يی و نه نگاهی که يکبار ديدنش تا ابد گوشه جانت را بسوزاند..!
ديگر از شما نخواهم نوشت! از شما که تک تکتان" تو " بوديد و از خودم که "من " بودم!

و اما ای کاش ميدانستی در هر لحظه رزونانس ِ ناقوس چه خاطره هايی مانده..!
گوشه دلم را می تکانم....
راستی..! در کدامين لحظه ، بر روی کدامين تاقچه ، نگاهت جا ماند..!
خاطرت نيست!
حق داری!
آن روزها تو نبودی، من بودم و من، مثل امروز که من ماندم و من!
ای که هزار بار نديدنت آسانتر از يکبار وسوسه ديدنت....
ميخواستم که بگويم... اما..اما... نخواستی! نخواستی که بشنوی، جايی هم هست که زمان رنگ ببازد و ديگر تورا، مرا، با کام زودگذرش نبلعد...
تو رفتی وشايد هم بايد می رفتی!
بايد می رفتی تا تو را دوباره در جايی ديگر پيدا کنم ، در جايی که ديگر تو،" تو" نيستی و من " من" .

Posted by محمد طاهريان at 11:45 PM

December 12, 2003

انتظار خيال...


الهی غمگنان را غمگسار.
الهی گرفتار آن دردم که تو درمان آنی و در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی. - پیرهرات -

ديگر برايم عادت شده است، به انتظارماندن! انتظار تو که لحظه لحظه نفسهايم را همراه بوده ای و نبوده ای !
ماندنم را چه حاجتی! بی تو، بی انتظار تو!
هر روز سفرم را آغازی دگر است وتو همچنان پايان ِ بی پايان سفر گذشته ام.
اينبارتا کجا مرا خواهی برد؟! تا کدامين دخمه؟ تا کدامين ميعادگاه ؟
ديگر به دنبالت نخواهم گشت،از آنکه می ترسم برای هميشه از تو دور بمانم.
عرصه تو ، جولانگاه تو، ذهن من است تو در ميان آنانکه دم از تو ميزدند نبودی والله که نبودی!
همه سايه ای از تو و گريزان از تو.
نه هراس ازآنکه توهمت نامند ، تو را چه به آنها، همچنان بتاز آزادانه، بی پروا ، که همين جا جولانگاه توست.


Posted by محمد طاهريان at 10:55 PM | Comments (3)

December 11, 2003

رقص پندار

غم پنهان مرا چشم سياه تو نديد
به لب خسته دلبسته من هوس کام نديد
من و بيهودگی اين شب تار
چه اميدی که تورا باز نديد
برو ای فتنه نا خفته جادوی شبم
که تورا جام تهی رقص پندار نديد

Posted by محمد طاهريان at 5:34 PM

December 10, 2003

قطعه سرد

شايد فسرده ام که چنين غريب مانده ام
مگر نه آن است که وطن جايی است که دوست می دارندش
شايد اينجا ، دل من ، شايسته وطن بودن نيست..!

Posted by محمد طاهريان at 2:29 AM | Comments (2)

December 8, 2003

در قالب مرده جان نيايد ...

دير به کلاس رسيدم !
جلسه گذشته هم غيبت داشتم وجلسه قبل تر...
امروز هم نميخواستم با پای خودم بروم پیِ ِ"هيچ" ، اما بازهم رفتم!!
ای کاش سخن از"هيچ " بود ،اما...!!!
....
وارد کلاس شدم، نيشخندی حواله ام کرد وگفت: " پسرم ... بی نظم شده ای.."
جوابش را ندادم! ، حق با او بود!!
گفتم : "ميهمانم"
همه خنديدند !
چيزی نگفتم ، سرم را پايين انداختم و سرجايم نشستم.
جايی دورتر از کلاس خيلی دورتر، شايد فرسنگها فرسنگ و نه بهتر است بگوِيم ساليان ِسال دورتراز آنجا در سکوتم پنهان شدم و درآن بيغله پی چيزی می گشتم که استادم و امثالهم آن را بر سرم خراب کرده اند! در پی ِ نظم از دست رفته اشياء!!
...
باروری معنای " دگر شدن " را چگونه خواهی یافت، وقتی نظامی بالاتر از نظام شناخته شده ات نيابی! وقتی آنچه راکه برايت نظم بخشيده اند در حلقومت می ريزند! وقتی به نظم و روابط اعدادی که همواره ستايشش می کنند ديگر اعتقادی نداری، نظمی سخت، صلب که پیوسته خود را در خود می بلعد و باز زاده ميشود ، سختروسختر!!
شالوده ای که ديگر برايت مهم نيست ، رویگردان از آن ، در پی شکستن آن.
هندسه چيست؟؟! که همواره سخن از نظام قاطعش باشد!
خنده ام ميگيرد وقتی هنوز صحبت از هندسه اقليدسی است، مگر هندسه فراکتال نظمی نيست در بطن بی نظمی!!
قالب را چسبیده ايم و برايش معنا می آفرينيم!!
عادت کرده ايم به واقعيت آنچه که خود يا دگران برايمان می آفرينند نه به واقعيت آنچه که هست!
حتی ديده ام که برای روابطشان، روابط انسانیشان ، عشقشان ، الگوريتم نوشته اند!
می آفرينند ، تفسيرش ميکنند، بی آنکه بدانيم، بی آنکه بفهميم، به خوردمان می دهند!
عادت کرده ايم به نبود چيزها، به غياب..!
دسته کم خودم را می گويم
آنقدر تکثر می یابيم که آينه وجودمان هزار هزار تکه می شود ودم از وحدت وجود ميزنیم!!
قائم به ذاتيم به خويشتن ِ خويش!!!
....
ديگر نمی نويسم خودتان ادامه اش را کامل کنيد...

قالب اين خشت در آتش فکن
خشت تو از قالب دیگر بزن - نظامی-


Posted by محمد طاهريان at 11:21 PM | Comments (3)

December 7, 2003

شمعِ مرده


امشب اينجا برهوت است!!!
پی چيزی مگرديد
برويد پی جايي که واحه باشد نه اينجا...
اینجا برهوت است... برهوت!
چيزی نخواهيد شنيد جز سکوت که آن را افسوس نميتوان نوشت....


Posted by محمد طاهريان at 9:32 PM | Comments (3)

December 6, 2003

دلم گرفته


دلم خوش بود که در ميان جماعتی پا خواهم گذارد که هنرمندند!!
دلم خوش بود که من هم هنرمندم!!!
خودم را به آب وآتش زدم !
...
دیگر دانشگاه رفتنت چه بود، پسر؟؟!
کدام هنر!!؟
کدامين هنرمند!!؟
افسوس و هزار افسوس! بيخبر بودم ازآن که به جانم آفت زده است!
ببين رويای گمشده ام تا کجا مرا برده است! که خودم را، اعتقادم را گم کرده ام! وچه قدر دور شده ام...دور!!
بين عصاره و تفاله ، تفاله اش را برگزيدم
نامی از هنر و بس.
می گفتند اين روزها تفاله اش خريدار بیشتری دارد!
آن روزها داغ بودم، داغ داغ! نفهميدم از چه سخن می گويند،لابد همانی بود که می گفتند!!
بازار بورس بود يا هنر! به خدا نميدانم!!
برای همين است که ساعات کمتری را در دانشگاه می گذرانم، بگذار هر که ميخواهد سرزنشم کند!
در اين ميان مجهول شده ام ، نا معلومی در ميان هزاران نامعلوم ديگر! معادله يا نامعادله!، نميدانم!!!
به خدا از کرمان تا نياوران هم فاصله ای نبود، فرقی نبود که هيچ ، بدترهم شد!
لااقل آنجا کمی دلم خوشتر بود،اما حالا اينجا نه دلی نه دلخوشی ای ! تنهای تنها.

...
نه از مشتاقيه خبريه نه از شاه نعمت الله !
ديگه مامن تنهائيام کجاست که يه دل سير گريه کنم!؟
اينجا، تهرون،نياورون،عجيب بيزارم ميکنه منو از خودم، ازاطرافم ،از دانشکده که نميدونم ديوارای بلندش کی رو سرم خراب ميشه!!
اونقدر بيقرارم که حتی ديگه بارون هم آرومم نمی کنه!
چه بارونی! که اينجا نه بويی ازون به مشام ميرسه نه صدايی !
همه اينها بهانه ست، مشکل ازجای ديگريست، مشکل خودمم،خودم!
به من حق بده ! نبايد اينجا دلم بگیرد!؟
آه.. از اين آفت آدمکش!
ديگر برايم برگی نمانده چه رسد به بروبارم!
ای کاش هنوز اميدی باشه، ريشه ای باشه!!
هرچند رشته ام را دوست دارم اما اگر میتوانستم همين حالا دانشگاه و هر آنچه دروست می بوسيدم و ميگذاردم کنار!
به خدا که نميتوانم....!
برايم دعا کنيد، شايد روزی واحه گمشده ام را پيدا کردم.

Posted by محمد طاهريان at 9:53 PM | Comments (4)

ياد آشنا...

بسی بی انصافی ميدانم که دراين پرده های اول نوشته هايم از کسی ياد نکنم که در پی کسی بودنش نيست، آنکه درپی چگونه بودنش هست...
اگر امروز هنوز برايم سايه ای از آنچه که در پی اش بوده ام، باقی مانده باشد همه ازوست.
زندگی اش را در پای هنر گذاشته است و اگر بشود برای آنچه نقش ميزند نامی نهاد می گویم که نقاشی می کند.
کارهايش را باید ديد ، وصفش راه به جايی نخواهد برد.
گرچه ميدانم از من دلگير خواهد شد بخاطراين چند خط نوشته، اما ای کاش مرا ببخشد، چرا که هيچ کجا بهتر از اينجا پیدا نکردم که بتوانم همدلی و همراهی اش را در طی اين سالها سپاس گويم.
شما نمی شناسيدش چون پی نام نيست اما نامش" محمدرضا طاهريان " است.
خطی از نوشته هايش را برايتان آورده ام تا شايد کمی با او و حال و هوايش آشنا شويد :

....
خبر پرزدنت را که نسيم، در به در، خانه به خانه، همه جا، جار کشيد
مرغ عشقت سحر از خواب پريد
داد زد " تنهايی "

Posted by محمد طاهريان at 9:52 PM | Comments (1)

December 5, 2003

وداع


« کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر وحشی را به سرزمین خواب من آورد ؟! »
- سهراب-

آنگاه که بی پروا در نگاهت گم شدم
ندانستم که روزی باید بگریزم
شاید ترسیدم !

ازمردن
از آنکه برایت عاشقانه بمیرم
از آنکه بگویم تورا ، تنها تورا عاشقانه دوست دارم

رفتم شاید دلم آرام گیرد ، آنگاه که می نگرم تنهایی ام را در پس خاطره ها
تنهایی که معنایش انعکاس نگاه توست

ونه...!
شاید همه اینها شاخه گلی است خشکیده که هنوز کنار میزم نگاه داشته ام
همان که خشکید اما هنوز عطر نفسهایش در ذهن خسته ام باقی است.


Posted by محمد طاهريان at 10:38 PM

آخرین بار

...
از راه می رسی
در را باز میکنی
نفس عمیقی می کشی
دست بر درگاه در گاه در می گذاری
نفست را حبس می کنی
تِک تِکِ ساعت امانت را برده است
فراموشش می کنی
دستهای خسته ات بی رمق باز می شوند
گلبرگهای پژمرده شاخه گلی سرخ یک به یک می ریزد
روی زمین خاطراتی نقش می بندد
دست بر درگاه در می فشاری و جسم خسته ات را در پای در رها می کنی
و تو تنها، روح بیمارت را در تابوت دلتنگی و انتظار غریبانه دفن خواهی کرد
آخرین بار قلمت را بر می داری
می نویسی :

خاطراتم را بسوزانید
وتنها مونسم را ، قلمم را ، با من به خاک بسپارید.

Posted by محمد طاهريان at 6:49 PM | Comments (2)

یادگار تو

در شبی دراز آنگاه که صدای باران اندیشه مرا بر زبان آورد،

تنها تورا شنیدم
تنها تورا
تنها تورا که هیچگاه نشنیدیم

ای کاش میدانستی که...
چه زیباست باران

وچه زیبایی تو
وچه دیوانه من

که برایت میمانم
که برایت میمیرم
...

نگاه کن
یادگار توست در شبی چونین
که مرا بی تو به تو باز آوردست.

Posted by محمد طاهريان at 5:14 PM | Comments (4)

به یاد خنیاگر خیال انگیز من

من از آنکه گردم به مستی هلاک
به آیین مستان بریدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستان نهید
به تابوتی از چوب، تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
مبادا عزیزان که در مرگ من
بنالند به جز مطرب چنگ زن

این شعر را اولین بار با نوای ساز او ونفس آشنایش شنیدم
هنوز نهانخانه جانم خیس یاد اوست
گویند رفتست برای همیشه اما برای من هنوزباقیست آن عالی مقام مبارک نفس.
اما افسوس وهزار افسوس بر من، پیش ازآنکه بشناسمش و بیابمش، پروانه وار سوخته بود...

دلم سخت گرفته بود،
آغوشی نبود آرامم کند ، شانه ای نبود که سنگینی سرم را با موج نوازش گیسوانش، بی وزن کند!
آشنای خوب من هم همان که مدتی است او را یافته ام وبرمن منت گذارده و واحه مرا درملکوتشان بنا نهاده گاهگاهی که دلم میگرفت، با حرفهایش، شعرهایش آرامم میکرد ، این روزها چنان گرفتاراست که فرصتی برای امور خودش هم باقی نمانده ، چه رسد به دل ما
برای همین دگر بار چیزی نیافتم جز مرهم همیشگی تنهایی ام ، همان سیدِ والا مقامِ عالی مکان.
یادش همیشه باقی.

گویا شعر حاضر از حضرت حافظ است اما در دیوانش یافت می نشود.

Posted by محمد طاهريان at 3:37 PM

December 4, 2003

آنچه یافت می نشود...


واحه من موجودیتش ، تصویرش و تصورش برایم در لایه های انتزاع معنا میابد
هم هست ، هم نیست
همان چیزیست که در ذهن تو و دیگران که می خوانندش شکل خواهد گرفت
نه آن چیزی که در ذهن من شکل گرفته...
(لازم به ذکر است که دربیان این مفهوم، بکار بردن کلمه " شکل" خود شاید جای بسی سوال باشد وبه کاربردن آن،نادرست، تا وقتی به تعریف مشخصی از شکل نرسیده باشیم . آنچه مشخص میشود، میتواند موجودیتی عینی یابد واما تکلیف چه میشود وقتی صحبت از چیزی میشود که ماهییتی خارجی نداشته ؟ وآیا باز باید از واژه " شکل " بهره جست؟! )
همه اینها و همه آنچه که سرآغاز نوشته هایم را با آن آغاز کردم یعنی " واحه " ، سایه ایست از آنجا در غیاب نور
پس ببخشائیدم وبر من خرده مگیرید.

Posted by محمد طاهريان at 3:12 PM | Comments (2)

واحه من


به کجایی..
به کجا..؟
واحه من
خواب می دیدم..؟
خواب !
پس چرا خاکستر گرمت باقی ست!
شررت کو؟
باورم نیست رنگ خاکستری ات،
پس چرا آبی نیست!
کی بلند خواهی شد از دل خاکستر سرد ؟
بی تو اینجا برهوت است،
برهوت..!
برهوت ملکوت یا ملکوت برهوت!
فرق پیدا نیست،
که شرر پیدا نیست
میدانم که بلند خواهی شد
واحه خواهی شد
و مرا خواهی برد
و مرا خواهی برد
و مرا خواهی برد
و مرا خواهی برد
و ...

آنچه در این پرده آمد انعکاسی است از آنچه که من واحه خویش می انگارمش.
نمیتوانم بیانش کنم وهرچه سعی میکنم نمیتوانم در نوشته هایم متبلورش کنم ، شاید تصویری که در لوگوی بالای صفحه خواهد بیان بهتری باشد ازآن.
در سمت چپ لوگو یکی از نقشهای آبرنگم را جای داده ام ، گرچه در خور توجه نیست اما برای من همان حال وهوایی را دارد که باید داشته باشد...

Posted by محمد طاهريان at 3:08 PM

هنوزباورم هست که کسی میاید


برایم همین لحظه مهم است،تنها همین لحظه،
که بی اختیار صفحه کیلید (ارمغان قرن حاضر!!) را میفشارم [ بیچاره قلمم، در حسرت گرمی آغوش، خون در رگش فسرده است! ] و اما دراین میان آیا سخن ازآنکه چرا اطرافمان ، روابطمان و..و..غیره، روزبه روز گامشان فراختر میشود به سوی صلبیتی تلخ، به گزاف نخواهد بود ؟
آری اندیشه من و توست که میماند، نرم و سیال،منتشردراشیاء ، گیاه ، آدم و...
اما بازتاب، انکسار و تکثیرش چه خواهد کرد و چه خواهد شد؟؟
صحبت از چیزی دگر بود نه مرثیه سرد سرگشتگی در برهوت بوسه و کام جویی های وسوسه انگیز زمانه!
چرا اعتراف نکنم به زیبایی لحضه ای کی برای تو مینویسم ،هرچند دستم بدین گونه نوشتن هنوز عادت نکرده! خوشحالم از آن جهت که پا بر دیاری گذارده ام که خاکش بوی یار میدهد، میعاد گاهی که ترا گاه گاه میخواند و با خود میبرد...تاکجا ..! ..خدا میداند خدا.
تنهایی ام سبکتر میشود وقتی مینویسم، درآن لحظه که به یاد می آورم توهستی وهنوزهم جایی مانده که در آن بشود نفسی کشید.
دیگر بوی تعفنی نیست که هر لحظه، هزار هزار مرتبه ترا بکشد.
لحظه های رنگباخته ات رنگی دگرخواهند گرفت وقتی در همسایگی کسانی هستی که آسمان دلشان آبی ست، آبی آبی.
نوشته هایم ارزش خواندن ندارد، وقت تلف کردنی بیش نیست ، نه شعر است که وزن داشته باشد، نه نثر!
وزنش هموزن دلم است،حرفهای دلیست که گاهگاهی میگرد!
واینها چه خوش بهانه ای ست برای با شما بودن وباتو ماندن و...
من روزگاری، جایی، گم شده ام، باید بروم اما به کجا... با کدامین توان ...نمیدانم!
در میان شما کسی آیا واحه گمشده ام را ندیده است؟
آمده ام تا راهم نشان دهید ؟
هنوزباورم هست که کسی میاید.

Posted by محمد طاهريان at 8:02 AM | Comments (2)

چرا واحه..!

نمیدانم. . .
شاید به خاطر آنکه چهار حرف است، ساده اما گستره زمانی و مکانی اش فراتر از آنچه هست مینماید.
وهنگامی که میخواهد بر زبان آید از عمق وجود آدمی جان می گیرد.
فضایش برایم نامتعین است
غربت جایی ست که ندیدمش اما می شناسمش.
و. . .

برای آغاز کلام سخنها بسیارست !
باشد برای فرصتی مناسب ...

Posted by محمد طاهريان at 4:43 AM

December 3, 2003

واحه‌ی ملکوت

اينجا واحه است؟ يا برهوتِ ملکوت؟ يا ملکوتِ برهوت؟!

Posted by at 12:10 PM