December 6, 2003

دلم گرفته


دلم خوش بود که در ميان جماعتی پا خواهم گذارد که هنرمندند!!
دلم خوش بود که من هم هنرمندم!!!
خودم را به آب وآتش زدم !
...
دیگر دانشگاه رفتنت چه بود، پسر؟؟!
کدام هنر!!؟
کدامين هنرمند!!؟
افسوس و هزار افسوس! بيخبر بودم ازآن که به جانم آفت زده است!
ببين رويای گمشده ام تا کجا مرا برده است! که خودم را، اعتقادم را گم کرده ام! وچه قدر دور شده ام...دور!!
بين عصاره و تفاله ، تفاله اش را برگزيدم
نامی از هنر و بس.
می گفتند اين روزها تفاله اش خريدار بیشتری دارد!
آن روزها داغ بودم، داغ داغ! نفهميدم از چه سخن می گويند،لابد همانی بود که می گفتند!!
بازار بورس بود يا هنر! به خدا نميدانم!!
برای همين است که ساعات کمتری را در دانشگاه می گذرانم، بگذار هر که ميخواهد سرزنشم کند!
در اين ميان مجهول شده ام ، نا معلومی در ميان هزاران نامعلوم ديگر! معادله يا نامعادله!، نميدانم!!!
به خدا از کرمان تا نياوران هم فاصله ای نبود، فرقی نبود که هيچ ، بدترهم شد!
لااقل آنجا کمی دلم خوشتر بود،اما حالا اينجا نه دلی نه دلخوشی ای ! تنهای تنها.

...
نه از مشتاقيه خبريه نه از شاه نعمت الله !
ديگه مامن تنهائيام کجاست که يه دل سير گريه کنم!؟
اينجا، تهرون،نياورون،عجيب بيزارم ميکنه منو از خودم، ازاطرافم ،از دانشکده که نميدونم ديوارای بلندش کی رو سرم خراب ميشه!!
اونقدر بيقرارم که حتی ديگه بارون هم آرومم نمی کنه!
چه بارونی! که اينجا نه بويی ازون به مشام ميرسه نه صدايی !
همه اينها بهانه ست، مشکل ازجای ديگريست، مشکل خودمم،خودم!
به من حق بده ! نبايد اينجا دلم بگیرد!؟
آه.. از اين آفت آدمکش!
ديگر برايم برگی نمانده چه رسد به بروبارم!
ای کاش هنوز اميدی باشه، ريشه ای باشه!!
هرچند رشته ام را دوست دارم اما اگر میتوانستم همين حالا دانشگاه و هر آنچه دروست می بوسيدم و ميگذاردم کنار!
به خدا که نميتوانم....!
برايم دعا کنيد، شايد روزی واحه گمشده ام را پيدا کردم.

Posted by محمد طاهريان at December 6, 2003 9:53 PM
Comments

واحه در توست، نگاه كن نبض تند رويش را حس ميكني؟

Posted by: Toranj at December 26, 2003 12:31 PM

بابا كوتاه بيا ؟؟؟؟

Posted by: آيلين at December 13, 2003 10:50 PM

سلام. چه جاي قشنگي... و واحه ات خيلي قشنگ تر... قلمت مانا...

Posted by: ستاره‌ي سهيل at December 7, 2003 8:01 PM

اشتباه نکن! دلخوشی‌ها کم نيست! اولين دلخوشی‌ات اين که هنوز داری نفس می‌کشی، هنوز می‌توانی همين جور که الآن فکر می‌کنی، فکر کنی!

واحه‌ی تو، اگر بشود نام واحه را بر آن نهاد، گم نشده است. همين جاست! زير پای خودت! زيادی خودت را به در و ديوار نزن. راه دوری نرو! کرمان و تهرانش زياد فرقی ندارد. هر جا که باشی، تا خودت را و گنج زير پايت را نيافته باشی، همين جوری دور خودت خواهی چرخيد! چه کرمان باشد، چه سمنان، چه تهران و چه لندن يا پاريس!

پند کارکشته‌گان را گوش کن. کمی هم به اطرافت بيشتر توجه کن!

باز می‌آيم سراغت!

Posted by: داريوش at December 7, 2003 2:49 AM