الهی غمگنان را غمگسار.
الهی گرفتار آن دردم که تو درمان آنی و در آرزوی آن سوزم که تو سرانجام آنی. - پیرهرات -
ديگر برايم عادت شده است، به انتظارماندن! انتظار تو که لحظه لحظه نفسهايم را همراه بوده ای و نبوده ای !
ماندنم را چه حاجتی! بی تو، بی انتظار تو!
هر روز سفرم را آغازی دگر است وتو همچنان پايان ِ بی پايان سفر گذشته ام.
اينبارتا کجا مرا خواهی برد؟! تا کدامين دخمه؟ تا کدامين ميعادگاه ؟
ديگر به دنبالت نخواهم گشت،از آنکه می ترسم برای هميشه از تو دور بمانم.
عرصه تو ، جولانگاه تو، ذهن من است تو در ميان آنانکه دم از تو ميزدند نبودی والله که نبودی!
همه سايه ای از تو و گريزان از تو.
نه هراس ازآنکه توهمت نامند ، تو را چه به آنها، همچنان بتاز آزادانه، بی پروا ، که همين جا جولانگاه توست.
دير است، خوش آمد گفتنم دير است. می دانی که نمی توانستم. حالا ... خوش آمده ای ... تو شاهد بودی ... روزهای خوب و بدم را شاهد بودی، می ديدی. حالا خوش آمدی که روزهای ديگرم را ببينی.
اينجا، در ميان باغ آفت زده، در زير درختهای کاج دانشکده روی صندلی های آبی کوچک، جای تو خالی است.
گر بنوازی مرا به وعدهی فردا
گويمت الانتظار موتٌ احمر
...
اما میدانی که
همواره بیخبر از راه میرسد
چونان مسافری که بناگاه میرسد
سلام
من هم ديگر انتظار نمی کشم...
خيلی قشنگ بود.
خدانگهدار