December 13, 2003

آنجا که ما، مائيم و" ما"...

به زمان می انديشم و به ذهن متورم شده روزگارانش
به کلاغ هايی که بی خيال از کنارشان گذشتيم وگاهگاهی دانسته و ندانسته از صدايشان رنجيديم!
و چه ميدانستيم که صدايشان سند لحظاتی خواهند شد که ازآن دور مانده ايم
به صدايشان خو گرفتيم اما چه فايده که ديگر اثری نيست از آن!
همه چيز مرده است نه لحظه ای مانده ست، نه صدا يی و نه نگاهی که يکبار ديدنش تا ابد گوشه جانت را بسوزاند..!
ديگر از شما نخواهم نوشت! از شما که تک تکتان" تو " بوديد و از خودم که "من " بودم!

و اما ای کاش ميدانستی در هر لحظه رزونانس ِ ناقوس چه خاطره هايی مانده..!
گوشه دلم را می تکانم....
راستی..! در کدامين لحظه ، بر روی کدامين تاقچه ، نگاهت جا ماند..!
خاطرت نيست!
حق داری!
آن روزها تو نبودی، من بودم و من، مثل امروز که من ماندم و من!
ای که هزار بار نديدنت آسانتر از يکبار وسوسه ديدنت....
ميخواستم که بگويم... اما..اما... نخواستی! نخواستی که بشنوی، جايی هم هست که زمان رنگ ببازد و ديگر تورا، مرا، با کام زودگذرش نبلعد...
تو رفتی وشايد هم بايد می رفتی!
بايد می رفتی تا تو را دوباره در جايی ديگر پيدا کنم ، در جايی که ديگر تو،" تو" نيستی و من " من" .

Posted by محمد طاهريان at December 13, 2003 11:45 PM
Comments