حسرت روزهای رفته را خواب بودم ، خواب می ديدم ،
که تو را همچو اناری سرخ در دست خدايم ، آويخته بر شاخه درختی می چيدم
آنگاه که درگستره سبز خيالم جلوه کردی بی پروا، من غريب بودم ،
آنچنان کوچک که برای تو ، ديدنت ، چيدنت ، خواب بودم ، خواب ماندم ..!
عجِيبه
اين چند روز مدام میخوانم:
آن سان که دست شاخه فانوس اناری
يا روی طارم تاک مست بیقراری
چونان که در هشتی هجوم عطر شببو
یا در دل محراب ميل طاق ابرو
چون کوله بار باد لبرِيز ترانه
مستانه مثل رقص گيسو روی شانه ....
باقيش چی باشه خوبه؟
حدس بزن.