December 15, 2003

هذيان

کدام خواب!
داغ ِ داغم، می سوزم
انگار تب کرده ام ، تب...
تب هذيان ..!
هذيان دم صبح
خدا به فريادم رسد ، خدا....!
خدا ؟!
همان که فراموشش کردم!!!!!
وای بر من که امشب، سجاده ريا پهن کرده ام!
سجاده خاک خورده ام را...!

نمی شنوی، کسی آهسته می خواند:
" دور شو، دور شو ازين محراب ريايی...دور شو...دور"
می ترسم ، می ترسم که نماز گذارمش!
او را چه به نماز من ، منو ريا... وای بر من...وای..!

رسولانش را ديدم که بارکفر بر دوش بر می گشتند...
و من هنوز گيج خوابم!
چشم برهم ننهاده ام که ببينيد هنوز خوابم!!!!

Posted by محمد طاهريان at December 15, 2003 3:52 AM
Comments

كاش عاشقي همان معناي كودكانه رو داشت كه بشه اينجوري ازش حرف زد!

Posted by: Toranj at December 26, 2003 12:46 PM

و چه دردی توی چشم های بسته تو موج می خورد.....!

Posted by: سپيده آريان at December 15, 2003 11:25 PM

دوست عزيز
من هم زياد دل خوشي از عشق ندارم. تا وقتي در ذهن خودت باشه پاک و قشنگه ولي وقتي به بازي گرفته شه دردناکه.
ولي اين رسم زندگي ست ديگه. کاريش نمي شه کرد، بايد سوخت و ساخت.
ولي بدون معشوقي که با عشق پاک يک عاشق بازي مي کند دچار چنين دردي خواهند شد، شايد آن وقت باشد که آن را بفهمند.

Posted by: مهرگان at December 15, 2003 5:18 PM