December 20, 2003

رويای سپيد ِ ياس...


ای شبنم صبحگاهی از کدامِين ديار آمده ای...!
از برای چه برروی غنچه های سپيد ياس نشسته ای !

اگر نيايی...!
اگربا نوازشت ، بوسه ات، گل های سپيد باغ را بيدار نکنی،
رويای آبی غنچه های باغ به اميد کدامين صبح طلوع کند !

تويی که نويد بخش روشنی هستی
تويی که هر صبحدم با طلوع خورشيد، معصومانه ، عاشقانه می ميری،
برايم بگو از برای چه به روی غنچه های سپيد ياس نشسته ای....!
...
وگر نيايی...؟
آه...

Posted by محمد طاهريان at December 20, 2003 11:28 PM
Comments

'گفتيد اين را مي خواستيد....سرا پا گوشم و منتظر....

Posted by: سارا at December 21, 2003 1:05 AM

ياس سپيد ...در اين برهوت تنهايي من گمش كردم....رفت...گفتم كه تنها ياس سپيدي در رد تنهاي اش روئيد...اگر ديدي اش سلام مرا هم برسان....
بگو دلتنگم...خسته ام...بگو دستانم را در پشت تمام خا طره ها گم كرده ام....بگو... اين حق من نبود...

Posted by: سارا at December 21, 2003 12:47 AM