December 21, 2003

ای داد...

بيايید و ببينيد!
که چه بیهوده زار میزنم!
لحظه هايم را چوب حراج زد ه ام!
اعتقادم را...
دينم را...
ايمانم را...
عشقم را...
وز پس آن گريه می کنم زار...

ای کاش بدانی که دلم چه غريبانه گرفتست!
ای کاش...
ای کاش شانه ای بود که تا صبح چشمان خیس و برهنه ام را آرام می کرد...
ای کاش می خوابیدم و دیگر بیدار نمی شدم!
ای کاش...
اما کدام خواب!

Posted by محمد طاهريان at December 21, 2003 3:07 AM
Comments

چه خبر از واحي!!!!!!!اگر اين طور است همه ي مان به خوابي دسته جمعي بايد بميريم!!!!!از پس آن همه درد و زخم چرا مرگ را پيش مي كشي؟پاشو بايست......دل من هم پر درد است رفيق........

Posted by: سارا at December 21, 2003 4:41 PM

تشويش سفر يا تشويق سفر؟

Posted by: زخمه‌ی ملکوت at December 21, 2003 11:50 AM