دورست کاروان سحر زين جا / شمعی ببايد اين شب يلدا را
امشب آمدستم، دست افشان، عربده جو...
از برای شماست که خرقه سالوس بفروخته ام
تا مگر شمع یابم از سماع و نای ِ خوش ساز ِنگاه بی نگاه صاحب الانوار
و حال درغياب پر حظورش ، اگر بخشايدم به رسم نياز، برايتان شمع آراسته ام به نماز!
يلدایم از چيزی تهی بود..!
زير خاکی های وجودم را زيرو رو کردم...
در بساط ِ بی بساطی ام چيزی نيافتم جز انار خشکيده ی بی طاقتِ تنهايی ِ تاقچه ی کهنه ی دلم را
غباردلتنگی از چهره ی رنگ پريده اش زدودم و برآستان نگاهم سپردمش تا مگر جانی دوباره گيرد به ياد دوست...
اما کدام دوست...!
همان هايی که بودند و نماندند؟
يا...
نگاه کن، برايت انار آورده ام...خيس و تبدار...
باورش نداری!
وای...
شمع مرد و رويايم هنوز ...
رتبه عرفان شود شام فنا روشنت / قيمت انوار شمع در شب يلدا طلب
آخ كه خشكييدگيه اين انار را در نهان تنهائيم با هيچ چيز عوض نمي كنم.....
حتي اگر بي قرار ترين انارها را پيشكش دل سياهم كنند من آن رويا را ارزان نمي فروشم....
ميدانی دلم از چه می سوزد؟؟
از همان ها که آمدند و نماندند ، اما من هرچه می کنم يادشان از سرم بيرون نمیرود.......
شمع مرد اما ياد او هنوز هم روشن تر از هميشه در دلم می سوزد....