گفته بودی که " چرا محو تماشای منی ؟
و آنچنان مات که يکدم مژه بر هم نزنی ! "
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدنی - فريدون مشيری -
بوی او می آيد...
... وجودم پر اوست
بيدار مکنيدم ...
مي آيي و دلي را مي خواني و هيچ نمي گويي...
بخواب...رفيق..در امتداد اين بو مست شو و برو جلو......بخواب....
Posted by: سارا at December 23, 2003 1:40 PM