December 24, 2003

آخرين نگاه...

يکروز خواهم گريخت
تا دورترين افق ناپيدا ...
و تو را خواهم برد

آنجا که غروبش دلگير نيست
آنجا که زيبايی تو، زيبايی فضاست
آنجا که بارانش تويی و عطر گلهايش

می خواهم غروب را نظاره بنشينم...
با تو...
در کنار تو...
در آينه چشمان تو...

وآنگاه
آرام... آرام ... جاودانه بميرم

Posted by محمد طاهريان at December 24, 2003 12:48 AM
Comments

دوست من بگذار واقعتي را برايت بگويم!!!مطمئنم روزي مي رسد كه تو چاودانه در اين ديار مي ميري!!!!اما نه آنگونه كه شايد به دست اين خاك سرد سپرده شوي نه!روزي فرا خواهد رسيد كه تو در عمق بي انتهاي نگاهي آتش مي گيري و بي هيچ صدايي به مرگي جاودانه مي ميري......روزي كه گرماي اين دستان بزرگت را به سرماي قلبي بسپاري....

Posted by: سارا at December 24, 2003 12:03 PM