December 25, 2003

زير بارند درختان که تعلق دارند ...

می خواهم بنويسم ، اما از انديشه تهی چگونه خامه بردارد و بر دفتر بی برگی خيال خويش بی تعلق بنگارد!
مات و سرگردانم و ندانم که چه نگارم !
منی که منم ، منی که همواره در پی خويشم ، کی تواند از بی خويشی ِ خويش دَم زند و از او بنگارد ... !
لاجرم آنچه دم زند ادعايی است سست و بی مایه ، گفتاری گزاف وخطی در پس ِ خط رندان زمانه ..!
هرگاه خواستم بنويسم با خودم رويارو شدم و باز ترسيدم ..! که حرفها همان حرفها بود و در کسوتی ديگر ... !

همه در پی دنيايی سرگردانند و من در پی نقطه ای! ، تلاقی دو خط شايد و يا نه بهتر بگويم نقطه تماس بين غيب و شهود...
همواره در سکوت و تنهاييم دل کندن را آموخته ام ، دل کندن از هر آنچه که تعلق را بر اين دنيای دنی بيفزاید، همچنانکه پیش از اينها دل کنده ام ....
بله ، تا وقتی که در عالم ظاهر و جمود بگرديم ، گمشده مان همچنان گم شده است و از پس هر دری ، در دگر ! می يابی و باز گمش می کنی ...
اما وقتی جلوه ای از عالم معنا را در وجودت بيابی و در آن سير کنی ديگر گمشده ای نيست ، از آن رو که عيان است ، پيدا نيست . ديگر همه چيز نيست و فقط يک چيزهست و آن یک همه اند و آن همه او
و از اين عالم برايت چه خواهد ماند جز ذوق مستی ، سرسوزنی بس که تو را با خود ببرد تا هميشه ...

Posted by محمد طاهريان at December 25, 2003 10:36 AM
Comments

مارا در اين عالم ذوق سر سورني سر مستي از هواي او بس....وقتي اين نفسها را براي قدمهايي به اين كوچكي كم مي اوريم چه انتظار است !!بارها از همه آنها كه دوست داشته ايم دل كنده ايم نمي دانم شايد در خم همين كوچه هايي دلمان گمشان كرده ايم....بگذار اين شوردگي و سودايي به اين سر بزند دگر بار شايد من هم توانستم جاودانه بميرم....فقط صبر كن پيدا شوم...

Posted by: سارا at December 25, 2003 7:13 PM