December 26, 2003

شايد بهتر باشد برگردم کرمان
کسی صدايم می کند...
اينجا از من چه ساخته است!
شايد آنجا هنوزهم کسی هست که کمک می خواهد!
راستی چرا کسی نپرسيد از مردمان و کودکان زير آوارمانده اش چه خبر!
همان سيه چردگان معصوم که گاهی سر به سرشان می گذاشتيم..!
آه...

Posted by محمد طاهريان at December 26, 2003 6:48 PM
Comments

نگاه نمي كنم
چشمانم را مي بندم
درد در من چنگ انداخته است
چشمانم تلي خاك مي بيند و دردهاي با جان عجين شده.....

Posted by: nc at December 27, 2003 12:55 PM

اشك امانم را بريده استاد كه براستي اين ديار هميشه در حال نواختن سمفوني مردگان است
چه بگويم كه دلم خون است .استاد وقتي كه كودكان در خونابه غرقند وقتي 10000 هم ميهن ديگر از ديار ما رخت بسته اند ديگر ارگ هم خود ريخت ارگ را طاقت ديدن نبود .ارگ خود راضي به ماندن نبود كه در اين خانه سياه گويي ديگر جايي براي ماندن نيست.استاد چه بگويم كه دلم خون است / ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان پناه آورد؟ ما مثل مرده هاي هزاران ساله به هم مي رسيم و آن گاه/ خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد/ دلم از درد در سوز وگداز است و اين خانه همچنان سياه است.
درد وجودم را فرا گرفته وبايد به ياري هم ميهنان بشتابيم
بلاگ زير براي ياري به هم ميهنان داغ ديده مان درست شده
دست گرم يك يك ايرانيان را مي فشارم

http://zelzelehebam.persianblog.com/

Posted by: AYANDEH at December 27, 2003 5:31 AM

اي كاش مي توانستم چيزي بگويم كه از عمق اين فاجعه در وجودت اندكي بكاهم...مادران داغ ديده...مادران همان سيه چردگان
بي پناه؛عجيب بي قرار دستاني اند كه به ياريشان بيايند تا از زير تمام آن آوارها رهايشان كنند....كاش مي توانستم كاري بكنم...
خدايا از دستان كوچك من چه كاري بر مي آيد.....كاش من هم مي توانستم به كرمان بروم...مي شنوم رفيق؛شايد اين همان ندايي
است كه تو را صدا مي زند....كاش مي توانستيم با هم برويم...كسي صدايمان مي كند...مي شنوي....

Posted by: سارا at December 26, 2003 10:33 PM