December 28, 2003

مگر می توان گفت..!

ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی



ای کاش می توانستم چيزی بگويم، چيزی بنويسم..! ، اما به خدا که نمی توانم!
از کدام نگاه منتظر بنويسم ! از کدام نگاه ! که همه خوابند !!!!
چرا کسی ازبنای هزار تکه جانم ياد نمی کند! همان که آرام در کنار هزاران نگاه معصوم آررميده است...
چرا برای او سوگوار نيستيد!!! ، مگر او جان نداشت، مگر او روح نداشت...
او نيز مانند هزاران کودک ديگر، جگرگوشه جانم بود ، چرا کسی برايش اشک نريخت!
به من حق دهيد...
سکوتم را خرده مگيريد...!
برويد از زبان دگران بشنويد! ،آنها که خوب بلدند بنويسند!
اصلا مگر چيزی هم برای شنيدن مانده!
مگر می توان شنيد..!
مگر می توان ديد..!
مگر می توان گفت..!

Posted by محمد طاهريان at December 28, 2003 5:56 PM
Comments

دريارونده ميگفت گاهي ويران شدن هم بد نيست، باشد كه هشيار شويم ، اما چه بهاي سنگيني!

Posted by: Toranj at December 30, 2003 7:42 PM

تو کجايی؟
بی‌خبر گذاشته‌ای ما را از خودت
کجايی؟

Posted by: زخمه‌ی ملکوت at December 30, 2003 3:50 PM

تاب همه يمان به تنگ آمده از اين درد........
مي داني اين روزها آن قدر دردها رنگ و بويي عجيب به خود گرفته اند كه آن بناي هزار ساله تنها به سكوتي هزار ساله جان داده....

Posted by: سارا at December 29, 2003 9:38 PM

na mitawan shenid na mitawan did na mitawan goft.....
hamechiz yakh baste engar...
hamechiz duste man.......

Posted by: sepideh arian at December 29, 2003 8:57 PM

با سلام
از آنجایی که آن بناها هم با دستان پاک و زحمتکش آن انسانها ساخته شده بود جا دارد برای آن بناها هم گریست اما بالاخره آن بناها کودکی. نوجوانی . جوانی و حتی پیری خود را توانسته بودند طی کنند اما آن نازنینها-----

Posted by: homeira at December 29, 2003 1:13 PM

گاهی سکوت طلاست

Posted by: درياروندگان at December 29, 2003 12:00 PM