ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی

ای کاش می توانستم چيزی بگويم، چيزی بنويسم..! ، اما به خدا که نمی توانم!
از کدام نگاه منتظر بنويسم ! از کدام نگاه ! که همه خوابند !!!!
چرا کسی ازبنای هزار تکه جانم ياد نمی کند! همان که آرام در کنار هزاران نگاه معصوم آررميده است...
چرا برای او سوگوار نيستيد!!! ، مگر او جان نداشت، مگر او روح نداشت...
او نيز مانند هزاران کودک ديگر، جگرگوشه جانم بود ، چرا کسی برايش اشک نريخت!
به من حق دهيد...
سکوتم را خرده مگيريد...!
برويد از زبان دگران بشنويد! ،آنها که خوب بلدند بنويسند!
اصلا مگر چيزی هم برای شنيدن مانده!
مگر می توان شنيد..!
مگر می توان ديد..!
مگر می توان گفت..!
دريارونده ميگفت گاهي ويران شدن هم بد نيست، باشد كه هشيار شويم ، اما چه بهاي سنگيني!
Posted by: Toranj at December 30, 2003 7:42 PMتو کجايی؟
بیخبر گذاشتهای ما را از خودت
کجايی؟
تاب همه يمان به تنگ آمده از اين درد........
مي داني اين روزها آن قدر دردها رنگ و بويي عجيب به خود گرفته اند كه آن بناي هزار ساله تنها به سكوتي هزار ساله جان داده....
na mitawan shenid na mitawan did na mitawan goft.....
hamechiz yakh baste engar...
hamechiz duste man.......
با سلام
از آنجایی که آن بناها هم با دستان پاک و زحمتکش آن انسانها ساخته شده بود جا دارد برای آن بناها هم گریست اما بالاخره آن بناها کودکی. نوجوانی . جوانی و حتی پیری خود را توانسته بودند طی کنند اما آن نازنینها-----
گاهی سکوت طلاست
Posted by: درياروندگان at December 29, 2003 12:00 PM