December 5, 2003

به یاد خنیاگر خیال انگیز من

من از آنکه گردم به مستی هلاک
به آیین مستان بریدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستان نهید
به تابوتی از چوب، تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
مبادا عزیزان که در مرگ من
بنالند به جز مطرب چنگ زن

این شعر را اولین بار با نوای ساز او ونفس آشنایش شنیدم
هنوز نهانخانه جانم خیس یاد اوست
گویند رفتست برای همیشه اما برای من هنوزباقیست آن عالی مقام مبارک نفس.
اما افسوس وهزار افسوس بر من، پیش ازآنکه بشناسمش و بیابمش، پروانه وار سوخته بود...

دلم سخت گرفته بود،
آغوشی نبود آرامم کند ، شانه ای نبود که سنگینی سرم را با موج نوازش گیسوانش، بی وزن کند!
آشنای خوب من هم همان که مدتی است او را یافته ام وبرمن منت گذارده و واحه مرا درملکوتشان بنا نهاده گاهگاهی که دلم میگرفت، با حرفهایش، شعرهایش آرامم میکرد ، این روزها چنان گرفتاراست که فرصتی برای امور خودش هم باقی نمانده ، چه رسد به دل ما
برای همین دگر بار چیزی نیافتم جز مرهم همیشگی تنهایی ام ، همان سیدِ والا مقامِ عالی مکان.
یادش همیشه باقی.

گویا شعر حاضر از حضرت حافظ است اما در دیوانش یافت می نشود.

Posted by محمد طاهريان at December 5, 2003 3:37 PM
Comments