...
از راه می رسی
در را باز میکنی
نفس عمیقی می کشی
دست بر درگاه در گاه در می گذاری
نفست را حبس می کنی
تِک تِکِ ساعت امانت را برده است
فراموشش می کنی
دستهای خسته ات بی رمق باز می شوند
گلبرگهای پژمرده شاخه گلی سرخ یک به یک می ریزد
روی زمین خاطراتی نقش می بندد
دست بر درگاه در می فشاری و جسم خسته ات را در پای در رها می کنی
و تو تنها، روح بیمارت را در تابوت دلتنگی و انتظار غریبانه دفن خواهی کرد
آخرین بار قلمت را بر می داری
می نویسی :
خاطراتم را بسوزانید
وتنها مونسم را ، قلمم را ، با من به خاک بسپارید.
خاطرات را حك كن كه نسوزد كه نميرد
Posted by: Toranj at December 26, 2003 12:20 PMمحمد جان خوشحالم كه اين شعرت را فرداي روزي كه نوشته بودي توي دانشكده برايم خواندي و حالا....
Posted by: آيلين at December 13, 2003 10:39 PM