December 6, 2003

ياد آشنا...

بسی بی انصافی ميدانم که دراين پرده های اول نوشته هايم از کسی ياد نکنم که در پی کسی بودنش نيست، آنکه درپی چگونه بودنش هست...
اگر امروز هنوز برايم سايه ای از آنچه که در پی اش بوده ام، باقی مانده باشد همه ازوست.
زندگی اش را در پای هنر گذاشته است و اگر بشود برای آنچه نقش ميزند نامی نهاد می گویم که نقاشی می کند.
کارهايش را باید ديد ، وصفش راه به جايی نخواهد برد.
گرچه ميدانم از من دلگير خواهد شد بخاطراين چند خط نوشته، اما ای کاش مرا ببخشد، چرا که هيچ کجا بهتر از اينجا پیدا نکردم که بتوانم همدلی و همراهی اش را در طی اين سالها سپاس گويم.
شما نمی شناسيدش چون پی نام نيست اما نامش" محمدرضا طاهريان " است.
خطی از نوشته هايش را برايتان آورده ام تا شايد کمی با او و حال و هوايش آشنا شويد :

....
خبر پرزدنت را که نسيم، در به در، خانه به خانه، همه جا، جار کشيد
مرغ عشقت سحر از خواب پريد
داد زد " تنهايی "

Posted by محمد طاهريان at December 6, 2003 9:52 PM
Comments

ميخواهم محمدرضا طاهريان را بشناسم

Posted by: عليرضا at July 16, 2004 1:14 PM