
آسمان دل من بوی تو را می گيرد
که نفس می کشی و ياس سرش پايين است
که تو قد می کشی وسرو چه بی باک ترک می گيرد
که زلالی نگاهت
می کشد پرده زنگار به صد آيينه
گريه کن شانه من تکيه گه خستگی است
مخمل ناز نگاهت و چراغانی شبنم خيزت
می کشد اين همه بی حسی را
گريه کن آيينه ها منتظرند
ت.ی

"آخر به کجايی تو؟"
پرسيد و ندانستم
با اين همه دلتنگی
درطرح نمی گنجم!
هربار قلم رقصيد
از سايه خود ترسيد
يک نقش و همه خالی
درگوشه تنهايی
از بوسه و صد بوسه
يک لحظه به خود لرزيد
ترسيد ودلش ترسيد
يک شب زشبی شايد
بی بوسه تو يکبار
درخواب بماند خواب

ازپس اين حصار سرد و دلتنگی
تا ابد بر ديوار نگاهت مصلوب می مانم
می دانم که از سنگينی نگاهت ديوار خواهد شکست
فروختم نفسم را به رنگ رنگ خيال
بادکنکها چه هوايی داشتند
نفسم پيدا بود
آه سردی پشت آن شيشه خواب
مادرم خواب می ديد که مرا گم کرده
پدرم ترسيد که نيايم خانه
و نترسيدم من
کفشها را کندم
نرم و پاورچين بی خبر رفتم
کس ندانست در اين ابهام به کجا می رفتم
گاه گاهی می ماندم
لحظه ها را به سکوت
شاخه ای را به نگاه
و چه بی تاب ماندم
به نگاهی
به سلامی
که سکوت را، لحظه ای تاب نياوردم
قدمی ديگر...
آه چه ترسيد شاخه خواب ديده من
بادکنک ها همه ترکيدند
خلائی در نفسم
لحظه ای را به نياز
خواست زمان را به عقب برگردم
...
و من اين بار پی چيزی نگران ماندم...
کفشهايم!
من کجا کندم؟!
گاهی وقت ها بی مقدمه صدای اذان به گوشم می رسه، اما وقتی به ساعتم نگاه می کنم خنده ام می گیرد، گاه به خودم ، بودنم وماندنم شک می کنم، امشب هم ازون شب هااست که عجیب هوس اذان تو وجودم مور مور می کنه، گرچه هیچگاه نه بدرستی معانی الفاظش را درک کردم نه خواندنش را!
ای کاش در فهرست طربستان هم جايی برای صدای موذن زاده اردبيلی بود تا می توانستم امشبم را بدان دلخوش کنم...
خوشبختانه در فهرست طربستان قطعه ای آوازی از استاد شجريان يافت می شود که حال و هوای اذان را لا اقل برای من دارد، حیفم آمد که روی صفحه ام نيايد

لحظه لحظه
همه تکرار تو ام
آينه آينه
نقش بی نقش
همه ازنقش تو ام
بی تو سردم
بی تو دردم
نفسم می میرد
که تويی تو
لحظه لحظه
همه جا درنفسم
آه....
آيه رويش خاک
وحی....
نبض رستن بر اين خواب و خيال
رقص....
شعله در خوابگه خلوت پاک
بی تو سردم
بی تو دردم
نفسم می ميرد

رفتی و دگر رستم
زين قافله خسته
هستی همه جا هستم
گر با نفسی يکدم
آيی به برم هستم

آن شب که دلم لرزيد
گفتی به کنارم باش
و از آينه چشمم نقشی به خيال انداز
تو ماندی و من ماندم تا صبح در آغوشت
يکبار گشودم چشم
ديدم همه جا بی تو
بی خود شده ام با تو
آخر چه بگويم من ؟
اين را که دلم ترسيد ؟
ديدی ز خيال تو
نقشی ز قلم لرزيد!

آن بو کزان گيسو
در جان چونفس خوشبو
آری به خدا نيکوست
می مانم و می مانم
سر در خم آن گيسو
تا در تو بميرم من
تا با تو برويم من
و چه بی جايند در و اين ديوار
پله ها ، اين سقف
من برون از ديوار
وز پس اين درها
در به در با تو همه جا می مانم
که چه بی تابم من
نگهم می ترسد
که نترسی شايد ز سگ همسايه
يه روز که آفتاب نيومد
آقا کوچولو دلش گرفت
اومد اومد ،نشست کنار پنجره
همون که پشتش ميله بود!يه دنيا ديگه روبروش
آخ که چه جور زل زده بود به ماهيای توی حوض
آروم آروم زمزمه کرد زير لبش يکی يکی :
نم نم بارون نيومد
چشاش به خوابم نيومد
صداش به گوشم نيومد
دستاشو برد زير سرش
يواش يواش کنج دلش
چشماشو بست منتظرش...
شمع پنهان شده ای و تب يلدای شبی
نفس گرم تو و آتش پنهان کسی
سايه و برگ گل و شمع بر افروخته ای
حسرتم خواب گلی! شمع نيفروخته ای

ديگر اينجا انتظار خدايی نيست
وه عجب! آبی حوض خالی نيست
که خدا آفتابی است
و خدا تنها نيست...

عجب نيست...
می شود گاهی هم بر منصب صدارت نشست و خدايی از خدايان شد
سالها بر همين منوال می گذرد و گاهگاهی کودکی گستاخ بی آنکه بدانی برايت شکلک خواهد کشيد
باز هم مغرورانه بر رسالت خويش می مانی و می مانی...
تا بر مردگان جهل خويش ، نمرده و مرده نگه تيز کنی!