January 6, 2004

و اما آقا کوچولو...


يه روز که آفتاب نيومد
آقا کوچولو دلش گرفت
اومد اومد ،نشست کنار پنجره
همون که پشتش ميله بود!يه دنيا ديگه روبروش
آخ که چه جور زل زده بود به ماهيای توی حوض
آروم آروم زمزمه کرد زير لبش يکی يکی :

نم نم بارون نيومد
چشاش به خوابم نيومد
صداش به گوشم نيومد

دستاشو برد زير سرش
يواش يواش کنج دلش
چشماشو بست منتظرش...

Posted by محمد طاهريان at January 6, 2004 1:41 PM
Comments

اخ كه من چه قدر دل تنگ و كوچولوي اين بزرگ مرد كوچك رو دوست دارم...

Posted by: سارا at January 8, 2004 9:12 PM

واحه جواب سوالت رو نمي دونم باورت ميشه؟

Posted by: ishaarat at January 7, 2004 2:47 AM

نمی دانم چند سالتون است. متاسفانه سری هم به دبیره نزدم که اطلاعات بیشتری کسب کنم. حدود هشت سال پیش مثل شما همین برخورد را در زمینه شعرهایم داشتم. باری شاعری گفت:" برو طبیعت را لمس کن. نگاه کن و..."
آخرین بار که این شاعر را دیدم بعد از انتشار عطر پاییزم بود. او گفت:" شعری بخوان!"
گفتم:" رنگ چشمان روباه
نگاه دو پهلوی مرغ دریایی
و لبخند سیاه چکاوک را
در هر خاکی می شناسم"
او گفت:" چطور می توانی اینقدر زیبا بگویی!"
خندیدم و گفتم:" طبیعت را لمس کردم و با نگاههای آن نگاه کردم و..."
البته من اصلا قصد تعریف از شعرم با عنوان این مثال ندارم و فقط می خواهم بگویم اگر به اندوخته هایمان بیفزاییم خود را بهتر باور خواهیم کرد. شاعر خوب! آقای طاهریان شما را می گویم...

Posted by: حمیرا at January 6, 2004 6:46 PM

با سلام دوست عزیز
شعر زیبایی بود. ممنون می شوم بنویسی از کیست. خوشحالم که توانستم باعث آرامش خاطر دوستی بشوم.
شاد باشید

Posted by: خیال تشنه at January 6, 2004 2:44 PM