
آن شب که دلم لرزيد
گفتی به کنارم باش
و از آينه چشمم نقشی به خيال انداز
تو ماندی و من ماندم تا صبح در آغوشت
يکبار گشودم چشم
ديدم همه جا بی تو
بی خود شده ام با تو
آخر چه بگويم من ؟
اين را که دلم ترسيد ؟
ديدی ز خيال تو
نقشی ز قلم لرزيد!
و نقشي كشيدم
كه خاطره اش
تا ابد روي ديوار ذهنت بماند...
محمد عزيز ماجراي اون ايمان به قلم و باور اين نوشتها كار خود را كرد....من واقعا بهت افتخار مي كنم....در نوشته ي جديدم هم حرف از نقشي است.....باز چه تكامل زيباي....
Posted by: سارا at January 10, 2004 1:37 PMطراحي هات جدا با يك نگاه حس ميشه. مو فق باشيد.
Posted by: Toranj at January 10, 2004 10:02 AM