January 10, 2004

نقش خيال

buye sib.jpg


آن شب که دلم لرزيد
گفتی به کنارم باش
و از آينه چشمم نقشی به خيال انداز
تو ماندی و من ماندم تا صبح در آغوشت
يکبار گشودم چشم
ديدم همه جا بی تو
بی خود شده ام با تو
آخر چه بگويم من ؟
اين را که دلم ترسيد ؟
ديدی ز خيال تو
نقشی ز قلم لرزيد!

Posted by محمد طاهريان at January 10, 2004 2:01 AM
Comments

و نقشي كشيدم
كه خاطره اش
تا ابد روي ديوار ذهنت بماند...

Posted by: nc at January 10, 2004 1:44 PM

محمد عزيز ماجراي اون ايمان به قلم و باور اين نوشتها كار خود را كرد....من واقعا بهت افتخار مي كنم....در نوشته ي جديدم هم حرف از نقشي است.....باز چه تكامل زيباي....

Posted by: سارا at January 10, 2004 1:37 PM

طراحي هات جدا با يك نگاه حس ميشه. مو فق باشيد.

Posted by: Toranj at January 10, 2004 10:02 AM