January 23, 2004

اين بار تو می آيی

roya.jpg
"آخر به کجايی تو؟"
پرسيد و ندانستم
با اين همه دلتنگی
درطرح نمی گنجم!
هربار قلم رقصيد
از سايه خود ترسيد
يک نقش و همه خالی
درگوشه تنهايی
از بوسه و صد بوسه
يک لحظه به خود لرزيد
ترسيد ودلش ترسيد
يک شب زشبی شايد
بی بوسه تو يکبار
درخواب بماند خواب

Posted by محمد طاهريان at January 23, 2004 3:28 AM
Comments

آناهيتا ي عزيز Ctrl F5يا همون Refresh رو بزني درست ميشه

Posted by: Toranj at January 27, 2004 2:12 PM

سلام دوباره , من براي ديدن وبلاگ شما دچار مشكل شده ام نميدونم كه چرا در صفحه اول در تاريخ 19 /1/2004 مانده و مطالب جديد را نميتونم ببينم!!

Posted by: anahita at January 26, 2004 4:17 AM

اين‌جا را هم ببين:
http://www.forough.net/34/echo.htm

Posted by: شين at January 25, 2004 9:07 AM

سلام!
مدت‌ها بود كه چنين از وزن لذت نبرده بودم در كار تازه‌ای! دم‌ات گرم و نفس‌ات برقرار!
راستی، اگر در تهران ساكنی، به من خبری بده ...

Posted by: شين at January 25, 2004 9:05 AM

ديشب آمد
مثل يك خواب بود
باورش براي تو سخت براي او زجر آور
در خواب تو مانده مثل يك تكه ابر
بارني اش كردي
از آسمان تو گريخت
براي هميشه...
زني به نام سياوش

Posted by: nc at January 24, 2004 5:19 PM

باورش سخت است و پر درد و طولاني...قبول كن كه باور آمدنش سخت است
حس و احساسي كه هر بار ناگهان بر تمامي طرح هايت جاري شده و رد پايش
در تمامي نبضهايت به چشم مي خورد....چگونه ممكن است كه اين بار خودش بيايد!

Posted by: سارا at January 24, 2004 2:28 PM

حرير تو با نور مي پيچد و او تو را ميخواهد نه خيالي دور !

Posted by: Toranj at January 24, 2004 10:23 AM

دوست عزيز غير از تحسين چيز ديگه اي نيست كه بگم ! راستي چه جوري ميتونم با شما تماس بگيرم ؟

Posted by: ahmad at January 23, 2004 12:32 PM

كاش صداي قلبت را بشنود , كاش او هم مثل تو پرواز را بلد بود , كاش ترسي وجود نداشت و اي كاش ...

Posted by: anahita at January 23, 2004 9:01 AM