
"آخر به کجايی تو؟"
پرسيد و ندانستم
با اين همه دلتنگی
درطرح نمی گنجم!
هربار قلم رقصيد
از سايه خود ترسيد
يک نقش و همه خالی
درگوشه تنهايی
از بوسه و صد بوسه
يک لحظه به خود لرزيد
ترسيد ودلش ترسيد
يک شب زشبی شايد
بی بوسه تو يکبار
درخواب بماند خواب
آناهيتا ي عزيز Ctrl F5يا همون Refresh رو بزني درست ميشه
Posted by: Toranj at January 27, 2004 2:12 PMسلام دوباره , من براي ديدن وبلاگ شما دچار مشكل شده ام نميدونم كه چرا در صفحه اول در تاريخ 19 /1/2004 مانده و مطالب جديد را نميتونم ببينم!!
Posted by: anahita at January 26, 2004 4:17 AMاينجا را هم ببين:
http://www.forough.net/34/echo.htm
سلام!
مدتها بود كه چنين از وزن لذت نبرده بودم در كار تازهای! دمات گرم و نفسات برقرار!
راستی، اگر در تهران ساكنی، به من خبری بده ...
ديشب آمد
مثل يك خواب بود
باورش براي تو سخت براي او زجر آور
در خواب تو مانده مثل يك تكه ابر
بارني اش كردي
از آسمان تو گريخت
براي هميشه...
زني به نام سياوش
باورش سخت است و پر درد و طولاني...قبول كن كه باور آمدنش سخت است
حس و احساسي كه هر بار ناگهان بر تمامي طرح هايت جاري شده و رد پايش
در تمامي نبضهايت به چشم مي خورد....چگونه ممكن است كه اين بار خودش بيايد!
حرير تو با نور مي پيچد و او تو را ميخواهد نه خيالي دور !
Posted by: Toranj at January 24, 2004 10:23 AMدوست عزيز غير از تحسين چيز ديگه اي نيست كه بگم ! راستي چه جوري ميتونم با شما تماس بگيرم ؟
Posted by: ahmad at January 23, 2004 12:32 PMكاش صداي قلبت را بشنود , كاش او هم مثل تو پرواز را بلد بود , كاش ترسي وجود نداشت و اي كاش ...
Posted by: anahita at January 23, 2004 9:01 AM