
آسمان دل من بوی تو را می گيرد
که نفس می کشی و ياس سرش پايين است
که تو قد می کشی وسرو چه بی باک ترک می گيرد
که زلالی نگاهت
می کشد پرده زنگار به صد آيينه
گريه کن شانه من تکيه گه خستگی است
مخمل ناز نگاهت و چراغانی شبنم خيزت
می کشد اين همه بی حسی را
گريه کن آيينه ها منتظرند
ت.ی
سلام.من توي وبلاگم به شما لينك دادم اگه راضي نيستيد لطفا حتما به من اطلاع بدهيد.متشكرم.
Posted by: anahita at February 3, 2004 2:04 PMتاب و توان آئينه از نگاهت لبريز
شانه هايت غريبانه از تنهايي
پشت نبض چيزي را مي خواهد
چيزي را مي خواند
پس كو پاسخي به آن همه يكرنگي
كاش مي دانستي
اين خستگي ارزش آن
شانه هاي بي خستگي را
جاودانه مي نگرد...
در عشق بمان، گر چه شكسته / نقش خيال را از آيينه نگاه بر دل بنشان.
Posted by: Toranj at January 31, 2004 6:34 PMنقش خيال زده اي بر آيينه دل !
Posted by: ahmad at January 31, 2004 2:54 AMخوشا به حال ابر كه ميتواند بي خيال از نگاه ترحم بيگريد...
Posted by: anahita at January 30, 2004 10:02 PM