هنوز می شنوم لحظه لحظه قدمهايت را که با هر نسیم می خواندم
شمارعابران خسته را و طنين صدايت را که با هر گام می لرزيد
و اينک لحظه ای، پنجره ای، اشاره ای، تبسمی...
سرخوش از دلخوشی ام، پيچانده در کاغذ، با چسب های وارفته
مثل من و تاب نگاه که بند بند دلم را می لرزاند
...
قاب کوچک تنهايی ام با آن همه نقش دلتنگی، ناموزون، بی وزن مانده بر ديوار نگاهی خواب می ديد!
که ديگر از ترس افتادنش جعبه های ميخش خالی نخواهد ماند، مانده بود با اين همه ميخ چه کند!
...
با صدايی چشم بگشادم، اينبار گرمی دستانی سرمای تنم را بی رمق کرد و خورشيدی نهان بر جانم گل انداخت
مسيحايی واين شهر خموش به هوای نفسی ريشه انداخت بر آن واژه بی رنگ حضور،حضوردر ابهام فضا ، پرده هستی
از پس سايه نوزاده دلواپسی، ياس می رويد با نفس همنفسی
...
راستی چه حرفهايی گفتی و نگفتی، نا گفته هايت را از بر شدم و گفته هايت را به سايه ای ماندم و رقصيدم
بانوی نورس شکوفه ياس، هنوزعطر نفست حصارتنگ سينه ام را به سر انگشت نگاهت نقش در نقش می کاود به هزار ترنم به هزار ترانه
بانوی هزار ترانه من، بمان آخرين نفسم را، آخرين ترانه ام را
بخوان تا رويش من، بخوان که خوابگه ديده من به صدايت به نگاهت خواب را از ياد برده است
سر بنه شانه من که در اين عالم خاکی شانه ام در هوس سايه افلاکی توست
گل خورشيد منی ، خواب ناز، بوسه های گل آن نسترنی که تو در خاک نشاندی بر اين خواب و خيال
چه بگويم، خواب من بی تو چه ماند، هيج
دست من اما، نبض تو را می داند، بوی تو را می داند که چنين بی تو به تو دلخوش می ماند
افسانه جادوی خيال، به چه سحر چونين حلقه ناز بر آن گنبد مينا به نگه انداختی!
باز هم خواندم و اينبار دل نشين تر چه مي گذرد در تو ؟
Posted by: Toranj at February 12, 2004 1:58 AMمي آيد ، دل قوي دار ، به رويا دل خوش بودن كم از حضور ندارد
Posted by: Toranj at February 9, 2004 2:05 AMنوزاد دلواپسي در ديار بم متولد شد و هنوز دستي نيست تا گرماي آغوشي را در حياتش جاري كند....نمي دانم...
Posted by: nc at February 6, 2004 6:20 PMزندگی بدون رویا و امید دیدار ، چه بی معنی خواهد شد ، اگر او نباشد!!!
Posted by: anahita at February 4, 2004 10:28 PM