قدمی چند روی خاک تبدار
اشارتی ، دردی ، تاولی
خاک را می فشارم
آبله ها می ترکند
پای من درد نمی داند
توان ماندن، توان رفتن نمی يابد
همه جا يک جور است
کوچه ای نيست، خانه ای نِست حتی بنبستی
کو حجابی؟ همه چيز عريان است
مادری از تب فرزندانش، جسم سرد شوهرش را می شويد
اشک را ديدم ، اشک را خواندم، اشک را مردم
کسی در گوشم خواند: "جزيره سرگردانی"
نه اِِِينجا جزيره ای نبود، حتی اثری از شهر...
واِين من بودم که سرگردان بودم!
مراد را ديدم ، هستی را ، اما اثری از سليم نبود که نبود
حتی ساربان سرگردان را خبری نيامد
اين چه صدايی بود که بلندتر از هزار بانگ جرس فرياد مي زد
ديگر چيزی نديدم، تلی از خاک که روزی روزگاری بر بلندای آن صدايی را می شنيديم...
" دلم را لرزاندی و رفتی... چو مرغ شب خواندی رفتی..."
تلی از خاک ، قاب خالی و هزار هزار خاطره رنگين زير خاکستر سرد
صدايی آشنا همه جا پيدا بود...
"من مانده ام تنهای تنها..."
از آن اتاق، از آن روز پر خاطره، از آن همه شور و شيدايی چه مانده بود!
خاک و درد، بی التهاب بی انتظار
چه کسی گفت خاک مقدس است بر آن سر بسائيد!
و من چه کردم، بی اختيار چه گفتم، چه خواندم!
نمی شد که دل بکنم اما بايد می رفتم، هنوز کسی صدايم ميکرد...
هنوز نشانی اش در دستم بود، خودش برايم نوشته بود:" مشکی..."
آخر کاغذی با اين نام و نشان به چه دردت مي خورد!
وقتی حتی کوچه ای باقی نمانده
ای کاش نمی آمدم، ای کاش نمی ديدم
....
نامی بر گوشه خاک، خواهرش حک مي کرد...
صادق...
نم اشک، خاک بوس کسی، بوی خاک گيجم کرد
می خنديد مثل هميشه، اينبار حسوديم شد به تمام خنده هايش
رفتم اما با اين همه درد اميد را ديدم، اميد را فهميدم در نگاهی که سنگی از درد، مشتی از خاک برميداشت.
محمد؟ حوض دانشکده هنوز هم آبی است؟
Posted by: ساغر at March 9, 2004 2:34 PMقلم توانات هميشه سرشار تراوندهگي در و لعل كلمات بادا! منتظر نوشتههاي بعديت ...
Posted by: شين at March 6, 2004 6:20 PM
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
ziba amma gamangiz bod.
khaste nabashid
سلام گل پسر عالی مینویسی... بر قرار باشی
Posted by: سعید at March 3, 2004 8:31 AMزنده دلان همچو جان
برآمدند از قبور
نريخت در جام ما
باده مگر مي فروش
نكرد جز ياد دوست
به خاطر ما خطور
___________________
ساربان سرگردان نيست كه اين جزيره و ديار ما جزيره سرگرداني است از پرندگان مهاجر مي توان پرسيد...
http://blog.malakut.org/archives/003696.shtml
Posted by: Dariush at February 23, 2004 7:23 PMدستي زير تل خاك طرحي از اميد مي كشد، گل كه مي دهد به بار كه مي نشيند دل مي تپد گو ش كن
Posted by: Toranj at February 22, 2004 10:02 AM