February 21, 2004

سرگردان جزيره سرگردانی


قدمی چند روی خاک تبدار
اشارتی ، دردی ، تاولی
خاک را می فشارم
آبله ها می ترکند
پای من درد نمی داند
توان ماندن، توان رفتن نمی يابد
همه جا يک جور است
کوچه ای نيست، خانه ای نِست حتی بنبستی
کو حجابی؟ همه چيز عريان است
مادری از تب فرزندانش، جسم سرد شوهرش را می شويد
اشک را ديدم ، اشک را خواندم، اشک را مردم
کسی در گوشم خواند: "جزيره سرگردانی"
نه اِِِينجا جزيره ای نبود، حتی اثری از شهر...
واِين من بودم که سرگردان بودم!
مراد را ديدم ، هستی را ، اما اثری از سليم نبود که نبود
حتی ساربان سرگردان را خبری نيامد
اين چه صدايی بود که بلندتر از هزار بانگ جرس فرياد مي زد
ديگر چيزی نديدم، تلی از خاک که روزی روزگاری بر بلندای آن صدايی را می شنيديم...
" دلم را لرزاندی و رفتی... چو مرغ شب خواندی رفتی..."
تلی از خاک ، قاب خالی و هزار هزار خاطره رنگين زير خاکستر سرد
صدايی آشنا همه جا پيدا بود...
"من مانده ام تنهای تنها..."
از آن اتاق، از آن روز پر خاطره، از آن همه شور و شيدايی چه مانده بود!
خاک و درد، بی التهاب بی انتظار
چه کسی گفت خاک مقدس است بر آن سر بسائيد!
و من چه کردم، بی اختيار چه گفتم، چه خواندم!
نمی شد که دل بکنم اما بايد می رفتم، هنوز کسی صدايم ميکرد...
هنوز نشانی اش در دستم بود، خودش برايم نوشته بود:" مشکی..."
آخر کاغذی با اين نام و نشان به چه دردت مي خورد!
وقتی حتی کوچه ای باقی نمانده
ای کاش نمی آمدم، ای کاش نمی ديدم
....
نامی بر گوشه خاک، خواهرش حک مي کرد...
صادق...
نم اشک، خاک بوس کسی، بوی خاک گيجم کرد
می خنديد مثل هميشه، اينبار حسوديم شد به تمام خنده هايش
رفتم اما با اين همه درد اميد را ديدم، اميد را فهميدم در نگاهی که سنگی از درد، مشتی از خاک برميداشت.

Posted by محمد طاهريان at February 21, 2004 6:33 PM
Comments

محمد؟ حوض دانشکده هنوز هم آبی است؟

Posted by: ساغر at March 9, 2004 2:34 PM

قلم‌ توانات هميشه سرشار تراونده‌گي در و لعل كلمات بادا! منتظر نوشته‌هاي بعدي‌ت ...

Posted by: شين at March 6, 2004 6:20 PM


دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

Posted by: anahita at March 6, 2004 10:32 AM

ziba amma gamangiz bod.
khaste nabashid

Posted by: homeira at March 4, 2004 1:52 PM

سلام گل پسر عالی مینویسی... بر قرار باشی

Posted by: سعید at March 3, 2004 8:31 AM

زنده دلان همچو جان
برآمدند از قبور
نريخت در جام ما
باده مگر مي فروش
نكرد جز ياد دوست
به خاطر ما خطور
___________________
ساربان سرگردان نيست كه اين جزيره و ديار ما جزيره سرگرداني است از پرندگان مهاجر مي توان پرسيد...

Posted by: nc at February 25, 2004 1:51 PM

http://blog.malakut.org/archives/003696.shtml

Posted by: Dariush at February 23, 2004 7:23 PM

دستي زير تل خاك طرحي از اميد مي كشد، گل كه مي دهد به بار كه مي نشيند دل مي تپد گو ش كن

Posted by: Toranj at February 22, 2004 10:02 AM