March 31, 2004

ظهور در عنوانی بدون شرح...

fire_dance.jpg

Posted by محمد طاهريان at 4:07 AM | Comments (9)

March 30, 2004

سرود خاک


زمين عاشقانه از درد سخن گفت، انگار با درد در فاصله ای از زمان، شايد سکوتی از هزار هزار لحظه فرياد، گره می خورد که چونين کوهها برخاستند، آب در آيينه هستی از آسمان غزلی تازه سرود و ابرها نوشتند درد را با خامه نيلی در قهقرای دلشان، با باد رفتند و يکروز گريستند، سايه ای ماندند، تا حايلی باشند نور را، که بگويند از او...
زمين بهانه ای شد برای رفتن، و اشک، سند سرگشتگی آدم همچنان باقی ماند ، آه دليلی شد بر حسرت، بر دل کندن.
حتما جايی هم هست که زمين خدا تمام شود!
يکبار خاک، خواستگاه دل آدمی خيس شد، عاشق شد و غريبانه به هر جا تنها شد حتی در وطنش، و تورا پيدا کرد، خواست تنها نماند که صدايت کرد...
گوش کن...
با تو از خاک می گويم، از درد، که بيايی، که ببينی پيش چشمانت روی زمين خدا خاک مانده ام، می خواهم فرياد برآرم، بپيچم با تو در نفست دربوی تنت در گيسوانت، می خواهم در خيسی چشمانت زمزمه نور را با نرمی لبهایم جاودانه نگارم، می خواهم وضو سازم و اينبار بر بلندای نگاهت خدا را به تماشا بنشينم، سر بر زمين آرم و با تو نماز بگذارم...
همه جا پيداست، آب و آيينه، ودر آن روشنی در نگاهت خدا می خندد...
...
نمی دانستم که خدا هم پر درد است
که خدا هم نفسش می گيرد
که خدا هم عاشق است

Posted by محمد طاهريان at 3:37 PM | Comments (1)

March 28, 2004

فرياد در سکوت

silence.jpg

Posted by محمد طاهريان at 9:38 PM | Comments (3)

March 26, 2004

مناجات

می مانم، سر نهاده بر آستان تو، که فراق تو اختيار کردن به ز سجود غير باشد
مگر ابليس چه کرد؟!
هان؟ چه کرد؟! بيچاره تو را عاشق بود، بيچاره تو را عاشق ماند
و تو چه کردی با او!
کافر شد ومهجور، ليک کفر او دين من است
آه... دلت می آيد سند سوختنم را مُهر مهجوری زنی؟
...
خواب ديديم و در آن خواب، خوش به رؤيای ابد! همه عادت شديم، وای ازين مصلحت انديشی بدعادت
گر ديوانه شوم، نفروشم به يکی توبه تو همه ديوانگی ام! ديوانه عشق تو شدن آسان نيست...

Posted by محمد طاهريان at 4:16 AM | Comments (1)

March 25, 2004

هفت سين امسال

7sin-eid .jpg

Posted by محمد طاهريان at 12:23 AM | Comments (5)

March 24, 2004

باز امشب...

مرا التهابی است، تبی است!
سودايی شده ام!
مدام صدايی می شنوم، پژواکی مبهم...
کسی بر بلندای جايی صدايم می کند، کوه را می شنوم، هيچ نمی فهمم
...
برايم نگرانند! انگار ساعتی را به هزيان گذرانده ام!
رو در روی آينه ماندم، نگاه کردم، آينه خالی بود، چشمانم را بستم، در ته چشمانم چيزی خبر از رؤيت تاريکی می داد، بدنم سرد بود و داغ! زاويه اتاق ابعاد تنم را تنگ می فشرد، ضرب آهنگ فضا در ميان سکوت جا مانده بود، نمرده به دخمه تاريک اسير مانده بودم، نه زمين زير پايم بود و نه سقف بالای سرم...
خودم را می ديدم ، تن من پيدا بود، صدايی آمد، آرام که شدم نور سياه گم شده بود، سبک بودم، سيال، انگار از قانون نيوتون اثری نبود...
...
الان خالی ام از همه چيز، پر ام از خواستن، ای کاش بيايی و صدايم کنی...
مگرنگفتی هستم؟، پس کجايی، کجا؟!
تنها شده ام، پی چشمانت می گردم، گاهواره آغوشت را می جويم، تا نيايی چشم بر هم نگذارم!
بيا و برايم لای لايی بخوان که چنين بی تو به سودا زده ام
شبانه ايست غريب! رد سرخ چشمانم را ببين! طلوع ديدگانت را منتظرند...
بيا و برايم بخوان، صدا می زنم تو را، قسم به حرمت اشکهايم بيا...

Posted by محمد طاهريان at 4:06 AM | Comments (4)

March 23, 2004

وقت سحر

طرح يک وسوسه، نقش آدم، سيب سرخ حوا...
خواست بر روی زمين غريبانه بگرديم، از خاک نگفته بود، از اشک نگفته بود، خواست نفس خاک ديوانه ات کند، با درد آشنا، با عشق بيدارت کند...
پس چرا آدمی روی زمين می ميرد؟! خوابمان برد وقتی صحبت از انتخاب بود؟
...
زمين را می گذارم که زير پايم آرام بیارامد، می آيم پی تو، نشسته بر اندام شب با فانوس خيال، منم و اين شبستان پاک، دلم تنگ است، تنگ، بی محراب به کجا نظر کنم، تو را می خوانم، چشمانت را، که وقت وقت نماز است، می دانم که می آيی دستانم را بگيری، آخ! يادم رفت که بپرسم زخم دستت رفت؟ سرت خوب شد؟ و نپرسم که چرا گوشه چشمت خيس بود! که چرا ماهی من
روی ديواره تنگ نقش دريا خواب می ديد!
...
خلوت تنهايی، نقش تو، گرمی آشکار بوسه های پنهان...
سحر است و هلال ماه می خندد، " مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو..." با خودم فکر می کنم تا به حال چه ها کاشته ام!
خودم بی خبرم! شايد هنوز هيچ!
می آيم سراغ گيسوانت، دست می کشم در آن بی کران بی همتا، آرام ندارم، می خواهم در خم هر مويت آهسته بميرم...
نم اشک، تسبيح گلی، نينوا، نفس آشنا، بوی تو
بيا که دلم بی تو می ميرد...
بيا که سحرم بی توسحر نيست...
بيا وصدايم کن، دلم تنگ است، تنگ

Posted by محمد طاهريان at 3:33 AM | Comments (1)

March 21, 2004

سياه مشق سپيد

tarh01.jpg

Posted by محمد طاهريان at 7:47 PM | Comments (4)

اين هم چای! چای آخرين شب زمستانی
همه جا محو و بارانی است! اگر چشمانم امانم دهند، می نويسم، برای تو که حظورت هميشه با من است، برای تو که همين جا سر بر سينه ام نهاده ای و نفسم را می فهمی، شوق فردا خيال خواب از من ربوده، هفت سين امسال پر است از ياد تو، نيت توست، می دانم که فردا می آيی و می نشينی کنارم، که دست در دست هم گذاريم و چشم در چشم هم خيره بمانيم ، بگوييم سال نو مبارک، می خواهم دعای امسال را با صدای تو بشنوم، می خواهم برايم از نور بخوانی، می خواهم برايت تفأل بزنم، می خواهم در آغوشت کشم، می خواهم ببويمت، می خواهم ببوسمت، می خواهم که بگويم من نو شده ام، قربان شده ام، کنار تو، در چشمان تو، می خواهم بگويم ناز من، عزيزکم، سال نو مبارک...
آخ ... چه کنم با اين همه می خواهم!؟
تو بگو!

بيا تا با هم بخوانيم:

يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل والنهار
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

Posted by محمد طاهريان at 7:39 PM | Comments (1)

March 20, 2004

شب عيد

اولين بار است که سرو پا خيس پشت اين ميز می نشينم و می نويسم!
آخرين شب سال است و فردا روز عيد. هوای اينجا عجيب بارانی است، زير باران بودم، خاطرم نيست چند ساعت! ولی خوب، حالا خيس ِخيسم و بيشتر از اينها خيس ياد تو.
هنوزم که هنوزه شبگردی هايم را بيشتر از وبگردی دوست دارم، با تو، گذشتن از کوچه های خيس و باران خورده، هوای عجيبی دارد! هوای زندگی، هوای تازه...
باز هم در اين امتداد تاريک پی کوچه باغ پنهان دلم می گشتم، دلم هوای تو دارد، هوس چای، می روم که لباسهای خيسم را عوض کنم، يک استکان چای هم می ريزم، تا سه، نه! چشم بر هم زدنی آمده ام...

Posted by محمد طاهريان at 2:21 AM | Comments (2)

March 19, 2004

رد مهر


شب است وماه گيسوان شب را نقره فام بر دوش باد گسترانيده، با باد سخنی نيست که آمده است پنجه در مخمل سياه آسمان اندازد و مرا با خود ببرد...
می آيم، مست از بوی تن تو، می خواهم شب را به نيت ديده تو نماز بگزارم، آخرين پنج شنبه سال است وهنوز يادم هست، ميعادگاه مان را، دعا خواندنمان را. صدايت را می شنوم که کنارم نشسته ای و زير لب زمزمه می کنی، آسمان غرق تماشای من وتوست و من غرق تماشای تو، دست دراز می کنی و برايم آسمانی ستاره می چينی، دستهايم به آسمان نمی رسد، برايت ستاره های کوچک و غلتان گونه ام را می چينم، داغ داغ است، آهسته، دانه دانه می نشانم به روی گيسوانت، مثل هميشه صدايم می کنی و می گويم: می خواهم از بوی تو مست مست شوم...
شانه ات را می طلبم، صدايت می زنم، بلند بلند...
آرام می شوم، آرام آرام
...
همه جا پر است از بوی کسی، آشنايی، کوچه ها را پرسه می زنم، شکوفه سيب، رد بهار، انگار تو ازاينجا گذشته ای، بوی تو را می شناسم، دلم نمی آيد که برگردم، همه جا ساکت است و من همين جا روبروی گنبد سبزايستاده ام که خوب نگاهت کنم، دلم تنگ است، هوس ديدنت، شنيدنت، بويدنت، بوسيدنت، دلم را سخت می فشارد، بلند صدايت می کنم که بيايی و من آرام در تقدس ديدگانت دلتنگی ام را، خستگی ام را از تن برهانم...
آه ناز گل من، در اين بی خبری چه می توان گفت از فلسفه نور، از نيايش، که من نيايش نور را در بلندای نگاهت به تماشا
نشسته ام...
ساقی من، شراب من، ذره ذره لبانم رد پنهان عبور نوازشت را گواه دارد، تا کدامين منزل برساندم، خدا داند!

Posted by محمد طاهريان at 6:45 PM

March 17, 2004

تمنا

کاش امشب، من و اين عريانی، حلقه گرديم به ابد...

Posted by محمد طاهريان at 4:26 AM | Comments (1)

March 16, 2004

بدون عنوان

سيب.jpg

Posted by محمد طاهريان at 11:40 PM | Comments (1)

گفتی اگه دلتنگ شدی صدام کن...


- گل من!
هستی هنوز؟

- چرا که نباشم!

- آه، نازگل من، پس کجايی؟
سردمه! به خدا سرده اينجا!

- همينجام، صدام کن، بلندِ بلند، که اومدم صدام کنی
قاب خالی رو از پنجرت پاک کن، دوباره بکش، نگاه کن که من اينجام، پيش تو

- سردمه، دستام...

- دستاتو بدش به من
يه چايی بريزم؟

- بريز...
اما تکليف هندسه و اضلاع گمشده چی می شه؟!

- مهم نيست خلاصه یه جايی پيدا می شن

- من هنوز گيجم...
ضلع بعدیه دايره؟!!!
آخه من تو کدوم کنج بشينم و به چشات زل بزنم!
آخ گل من، بارون!
خاک ُ تبدار می کنه، آدم ُ عاشق ميکنه
بذار تو چشات نگا کنم
اگه می شد، اگه می شد، واسه چشات یه شعر می گفتم!

- بگو گل من، بگو...

- نم نم بارون
نم نم بارون
نم نم با...

- عزيزم

- نه نميشه، ن... می... شه...

- آروم... آروم...
آروم باش عزيز دلم
صورتت خيسِ خيس شده گل من!
عينکتُ بردار...

- نه! يه فيلتر تازست واسه چشای ضعيف!

- فيلتر؟

- آره، اينطوری ميشه بهتر ديدت!

- اسمشُ بذار آيیه ظهور، ذوق مستی، يا هرچی که فکر می کنی...

- چت شد يهووکی ؟!

- هيچی، ترسيدم يه دفعه يخ بزنم!

- واست پتو بيارم؟

- نه، زير پتو يخ می زنم!
رو دستم طرح آتيش می کشم
اگرم بشه گوشه پنجره هم شکوفه ياس
رويه شاخشونم یه لونه ُ دوتا گنجيشک که صداشون کنيم گنگيشک و بعد بلند بلند بخنديم...

- پيشتم، نگاه کن، محکم ِ محکم

- آه... گل من، ناز من
من دارم گرم مي شم، نگام کن...
پيش توام، پيش نفسات، پيش نگات
ديگه حتی طرح آتيشم نمی خوام
نگاه کن گل من، نگاه کن
طرح مبهم هندسه زاويه ها...

...

Posted by محمد طاهريان at 3:56 AM | Comments (1)

March 15, 2004

خواب می ديدم

طرح اندام زمان سايه را می بلعيد
شهر خالی بود
يک نفر تنها، خميده بر اندام کهن، به عصايش زل زده بود
ساعت کهنه، نقش سالخوردگی اش را روی سنگفرش گذر سايه ای می مانست
گذر از خاطره ها...
و زمان خاطره اش را پی راهوار سپيد منتظر خواب می ديد
خمره ها، رف ها،
...

خواب می ديدم که صدايم کردی
بيدار شدم، گرم شدم،
دستان گرمت را محکم فشردم، گفتم: نروی ها
نگاهم کردی با هزار حرف
نرمی گونه ات را بر گونه ام گذاردی و گفتی: هستم، حتی اگر...
هنوز گرمی گونه ات باقی است
و من بيدارم، بيدار...

Posted by محمد طاهريان at 3:33 AM | Comments (1)

March 14, 2004

ترنم

چه شبی است امشب، خيس بارانم، اتاقم سرد شده است، حتی دلم نمی آيد پنجره را ببندم، بوی باران خاک را عاشق می کند، اگرعاشق شده باشم؟! پنجره را می بندم، سکوت! سردم است، اگر يخ بزنم؟! سکوت را در التهاب لحظه هايم می شمارم، تاب نمی آرم، ترک ديوار حياط را می بينم، می خندد به دلم، داد می زند برخيز و بيا، سقف را بگذار و بيا...
می آيم، که تو اينبار دستم را محکم تر از ديروز بگيری...
می آيم، تا به آسمان چشمانت شعر باران برايم خوانی، می خندی و می گويی چه کنيم با ترک ديوار...
من پر شده ام از خواستنت، حتی تک تک ساعت هم فاصله ها را از ياد برده است...
راستی لحظه در آغوش کشيدنت، بوسيدنت ساعت چند بود؟!
نمی دانم تقصير من است که زمان را گم کرده ام يا تقصير زمان!
زمان را می سپارم بدست الهه اش، زروان، تا هستی ام را باز يابم
...
من هستی ام را زير باران ديدم...
من هستی ام را باران ديدم...
من باران ديدم...
من تو را ديدم...

Posted by محمد طاهريان at 2:32 AM | Comments (2)

March 13, 2004

طلوع

چون عشق تويی نشان جمالی دارد / در اصل وجود خود کمالی دارد
هر لحظه تمثل وخيالی دارد / اين عشق دريغا که چه حالی دارد

تا چه دانند دگران از من و تو وزين حلقه بی رنگ بر اين عرصه تنگ! کاغذ بی خط، خط سپيد مهر...
مهراوه من، شاخه تبدار، ياس من،آمده ام، گرچه دير اما آمده ام که بنويسم، برای تو، نگاه تو، که اين روزها تولدم را وامدارند
روزهای عجيبی است همه جا بوی ترا می گيرد، نگهم در به در درپی تو، لحظه ها را می کاود، همه جا چشم تو را می يابد
عجيب می گذرد، عجيب! طرح بوسه تو آهسته لبان خسته ام را می دواند، نرم و تبدار، نفسم را می خواند
...
پله ها را می دوی تا بالا، تنگ و نفس گير است، پشت سرت می آيم...
انگار سالهاست طعم چای را نچشيده ام، با خودم می گويم: چای را معنی کن! مدتی خيره می مانم ، تنها تو را می شنوم
طعم چای يعنی نشستن در کنار تو، روی همان صندلی خاک خورده، رو بدان گنبد نورانی
چه با شکوه، طرح آن همه اسليمی با آن زمينه خاکی، چای داغ ، غروب آخرين فصل سال، بدرقه زمستان...
براستی اين سمفونی بی پايان از کجا آمده بود! انگار زير لب می خواندی که چونين عجيب خطوط حامل را وزين می کرد، هارمونی نگاهت همه جا پيدا بود، زير آن همه اسليمی، دور چشم من، ماه می آمد تا زير گرد نقره فامش ، مرا ترا با خود ببرد
دلم لرزيد! صدای اذان، گفتم: گوش کن، بيات ترک است، گفتی: همين جا بمانيم، نشستیم زير ايوان بزرگ
از کنارم برخاستی، رفتی که صورتت را آب زنی، آمدی، نشستی کنارم، صورتم خيس خيس بود، اولين بار بود که کسی می آمد و خيسی گونه هايم را با سر انگشتانش می سترد و می گفت: محمدی من آرام باش،آرام تر که شدم، گفتم: نشسته هم می شود نماز خواند، و به نماز خوانديم...
می خواستم سر بر سينه تو بگذارم و با صدای نفست آهسته بيارمم، افسوس که هزار چشم نامحرم از دل من و تو بی خبر مانده بود


Posted by محمد طاهريان at 12:02 AM | Comments (2)