March 13, 2004

طلوع

چون عشق تويی نشان جمالی دارد / در اصل وجود خود کمالی دارد
هر لحظه تمثل وخيالی دارد / اين عشق دريغا که چه حالی دارد

تا چه دانند دگران از من و تو وزين حلقه بی رنگ بر اين عرصه تنگ! کاغذ بی خط، خط سپيد مهر...
مهراوه من، شاخه تبدار، ياس من،آمده ام، گرچه دير اما آمده ام که بنويسم، برای تو، نگاه تو، که اين روزها تولدم را وامدارند
روزهای عجيبی است همه جا بوی ترا می گيرد، نگهم در به در درپی تو، لحظه ها را می کاود، همه جا چشم تو را می يابد
عجيب می گذرد، عجيب! طرح بوسه تو آهسته لبان خسته ام را می دواند، نرم و تبدار، نفسم را می خواند
...
پله ها را می دوی تا بالا، تنگ و نفس گير است، پشت سرت می آيم...
انگار سالهاست طعم چای را نچشيده ام، با خودم می گويم: چای را معنی کن! مدتی خيره می مانم ، تنها تو را می شنوم
طعم چای يعنی نشستن در کنار تو، روی همان صندلی خاک خورده، رو بدان گنبد نورانی
چه با شکوه، طرح آن همه اسليمی با آن زمينه خاکی، چای داغ ، غروب آخرين فصل سال، بدرقه زمستان...
براستی اين سمفونی بی پايان از کجا آمده بود! انگار زير لب می خواندی که چونين عجيب خطوط حامل را وزين می کرد، هارمونی نگاهت همه جا پيدا بود، زير آن همه اسليمی، دور چشم من، ماه می آمد تا زير گرد نقره فامش ، مرا ترا با خود ببرد
دلم لرزيد! صدای اذان، گفتم: گوش کن، بيات ترک است، گفتی: همين جا بمانيم، نشستیم زير ايوان بزرگ
از کنارم برخاستی، رفتی که صورتت را آب زنی، آمدی، نشستی کنارم، صورتم خيس خيس بود، اولين بار بود که کسی می آمد و خيسی گونه هايم را با سر انگشتانش می سترد و می گفت: محمدی من آرام باش،آرام تر که شدم، گفتم: نشسته هم می شود نماز خواند، و به نماز خوانديم...
می خواستم سر بر سينه تو بگذارم و با صدای نفست آهسته بيارمم، افسوس که هزار چشم نامحرم از دل من و تو بی خبر مانده بود


Posted by محمد طاهريان at March 13, 2004 12:02 AM
Comments

قشنگ مي نويسي زيبا ست احساست و دل نشين و ساده دوست داشتنت

Posted by: yas at March 14, 2004 6:22 PM

پاس دار احساس را

Posted by: Toranj at March 14, 2004 9:10 AM