March 14, 2004

ترنم

چه شبی است امشب، خيس بارانم، اتاقم سرد شده است، حتی دلم نمی آيد پنجره را ببندم، بوی باران خاک را عاشق می کند، اگرعاشق شده باشم؟! پنجره را می بندم، سکوت! سردم است، اگر يخ بزنم؟! سکوت را در التهاب لحظه هايم می شمارم، تاب نمی آرم، ترک ديوار حياط را می بينم، می خندد به دلم، داد می زند برخيز و بيا، سقف را بگذار و بيا...
می آيم، که تو اينبار دستم را محکم تر از ديروز بگيری...
می آيم، تا به آسمان چشمانت شعر باران برايم خوانی، می خندی و می گويی چه کنيم با ترک ديوار...
من پر شده ام از خواستنت، حتی تک تک ساعت هم فاصله ها را از ياد برده است...
راستی لحظه در آغوش کشيدنت، بوسيدنت ساعت چند بود؟!
نمی دانم تقصير من است که زمان را گم کرده ام يا تقصير زمان!
زمان را می سپارم بدست الهه اش، زروان، تا هستی ام را باز يابم
...
من هستی ام را زير باران ديدم...
من هستی ام را باران ديدم...
من باران ديدم...
من تو را ديدم...

Posted by محمد طاهريان at March 14, 2004 2:32 AM
Comments

بهار را حس كن بهار تو وجودت رخنه كرده بگذار تو رو به وجد بياره قدر اين لحظه هاي لبريز بودن رو بدون و عاشق بمون

Posted by: yas at March 14, 2004 6:17 PM

بارون بوي عشق ميده صداش صداي عشق ، سر شار باشي

Posted by: man at March 14, 2004 9:20 AM