March 15, 2004

خواب می ديدم

طرح اندام زمان سايه را می بلعيد
شهر خالی بود
يک نفر تنها، خميده بر اندام کهن، به عصايش زل زده بود
ساعت کهنه، نقش سالخوردگی اش را روی سنگفرش گذر سايه ای می مانست
گذر از خاطره ها...
و زمان خاطره اش را پی راهوار سپيد منتظر خواب می ديد
خمره ها، رف ها،
...

خواب می ديدم که صدايم کردی
بيدار شدم، گرم شدم،
دستان گرمت را محکم فشردم، گفتم: نروی ها
نگاهم کردی با هزار حرف
نرمی گونه ات را بر گونه ام گذاردی و گفتی: هستم، حتی اگر...
هنوز گرمی گونه ات باقی است
و من بيدارم، بيدار...

Posted by محمد طاهريان at March 15, 2004 3:33 AM
Comments

خواب، رويا ... بيداري چه اهميت كداميك؟!

Posted by: yas at March 15, 2004 8:55 AM