شب است وماه گيسوان شب را نقره فام بر دوش باد گسترانيده، با باد سخنی نيست که آمده است پنجه در مخمل سياه آسمان اندازد و مرا با خود ببرد...
می آيم، مست از بوی تن تو، می خواهم شب را به نيت ديده تو نماز بگزارم، آخرين پنج شنبه سال است وهنوز يادم هست، ميعادگاه مان را، دعا خواندنمان را. صدايت را می شنوم که کنارم نشسته ای و زير لب زمزمه می کنی، آسمان غرق تماشای من وتوست و من غرق تماشای تو، دست دراز می کنی و برايم آسمانی ستاره می چينی، دستهايم به آسمان نمی رسد، برايت ستاره های کوچک و غلتان گونه ام را می چينم، داغ داغ است، آهسته، دانه دانه می نشانم به روی گيسوانت، مثل هميشه صدايم می کنی و می گويم: می خواهم از بوی تو مست مست شوم...
شانه ات را می طلبم، صدايت می زنم، بلند بلند...
آرام می شوم، آرام آرام
...
همه جا پر است از بوی کسی، آشنايی، کوچه ها را پرسه می زنم، شکوفه سيب، رد بهار، انگار تو ازاينجا گذشته ای، بوی تو را می شناسم، دلم نمی آيد که برگردم، همه جا ساکت است و من همين جا روبروی گنبد سبزايستاده ام که خوب نگاهت کنم، دلم تنگ است، هوس ديدنت، شنيدنت، بويدنت، بوسيدنت، دلم را سخت می فشارد، بلند صدايت می کنم که بيايی و من آرام در تقدس ديدگانت دلتنگی ام را، خستگی ام را از تن برهانم...
آه ناز گل من، در اين بی خبری چه می توان گفت از فلسفه نور، از نيايش، که من نيايش نور را در بلندای نگاهت به تماشا
نشسته ام...
ساقی من، شراب من، ذره ذره لبانم رد پنهان عبور نوازشت را گواه دارد، تا کدامين منزل برساندم، خدا داند!