اولين بار است که سرو پا خيس پشت اين ميز می نشينم و می نويسم!
آخرين شب سال است و فردا روز عيد. هوای اينجا عجيب بارانی است، زير باران بودم، خاطرم نيست چند ساعت! ولی خوب، حالا خيس ِخيسم و بيشتر از اينها خيس ياد تو.
هنوزم که هنوزه شبگردی هايم را بيشتر از وبگردی دوست دارم، با تو، گذشتن از کوچه های خيس و باران خورده، هوای عجيبی دارد! هوای زندگی، هوای تازه...
باز هم در اين امتداد تاريک پی کوچه باغ پنهان دلم می گشتم، دلم هوای تو دارد، هوس چای، می روم که لباسهای خيسم را عوض کنم، يک استکان چای هم می ريزم، تا سه، نه! چشم بر هم زدنی آمده ام...
بوي باران و بوي عشق
Posted by: yas at March 24, 2004 1:44 PMسلام! دوست خوبام، خوشا كه شب گردي های زير باران هنوز دلي را مييابند تا بلرزانند. سال نو بر تو خوش باد!
Posted by: Shin at March 20, 2004 2:51 AM