اين هم چای! چای آخرين شب زمستانی
همه جا محو و بارانی است! اگر چشمانم امانم دهند، می نويسم، برای تو که حظورت هميشه با من است، برای تو که همين جا سر بر سينه ام نهاده ای و نفسم را می فهمی، شوق فردا خيال خواب از من ربوده، هفت سين امسال پر است از ياد تو، نيت توست، می دانم که فردا می آيی و می نشينی کنارم، که دست در دست هم گذاريم و چشم در چشم هم خيره بمانيم ، بگوييم سال نو مبارک، می خواهم دعای امسال را با صدای تو بشنوم، می خواهم برايم از نور بخوانی، می خواهم برايت تفأل بزنم، می خواهم در آغوشت کشم، می خواهم ببويمت، می خواهم ببوسمت، می خواهم که بگويم من نو شده ام، قربان شده ام، کنار تو، در چشمان تو، می خواهم بگويم ناز من، عزيزکم، سال نو مبارک...
آخ ... چه کنم با اين همه می خواهم!؟
تو بگو!
بيا تا با هم بخوانيم:
يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل والنهار
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
بخوان با همه، همه آنها كه دوست داشتن را تجربه كرده اند
Posted by: Yas at March 24, 2004 1:46 PM