طرح يک وسوسه، نقش آدم، سيب سرخ حوا...
خواست بر روی زمين غريبانه بگرديم، از خاک نگفته بود، از اشک نگفته بود، خواست نفس خاک ديوانه ات کند، با درد آشنا، با عشق بيدارت کند...
پس چرا آدمی روی زمين می ميرد؟! خوابمان برد وقتی صحبت از انتخاب بود؟
...
زمين را می گذارم که زير پايم آرام بیارامد، می آيم پی تو، نشسته بر اندام شب با فانوس خيال، منم و اين شبستان پاک، دلم تنگ است، تنگ، بی محراب به کجا نظر کنم، تو را می خوانم، چشمانت را، که وقت وقت نماز است، می دانم که می آيی دستانم را بگيری، آخ! يادم رفت که بپرسم زخم دستت رفت؟ سرت خوب شد؟ و نپرسم که چرا گوشه چشمت خيس بود! که چرا ماهی من
روی ديواره تنگ نقش دريا خواب می ديد!
...
خلوت تنهايی، نقش تو، گرمی آشکار بوسه های پنهان...
سحر است و هلال ماه می خندد، " مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو..." با خودم فکر می کنم تا به حال چه ها کاشته ام!
خودم بی خبرم! شايد هنوز هيچ!
می آيم سراغ گيسوانت، دست می کشم در آن بی کران بی همتا، آرام ندارم، می خواهم در خم هر مويت آهسته بميرم...
نم اشک، تسبيح گلی، نينوا، نفس آشنا، بوی تو
بيا که دلم بی تو می ميرد...
بيا که سحرم بی توسحر نيست...
بيا وصدايم کن، دلم تنگ است، تنگ
مي آيد و شايد آنجاست باورش كن
Posted by: Yas at March 24, 2004 1:51 PM