March 24, 2004

باز امشب...

مرا التهابی است، تبی است!
سودايی شده ام!
مدام صدايی می شنوم، پژواکی مبهم...
کسی بر بلندای جايی صدايم می کند، کوه را می شنوم، هيچ نمی فهمم
...
برايم نگرانند! انگار ساعتی را به هزيان گذرانده ام!
رو در روی آينه ماندم، نگاه کردم، آينه خالی بود، چشمانم را بستم، در ته چشمانم چيزی خبر از رؤيت تاريکی می داد، بدنم سرد بود و داغ! زاويه اتاق ابعاد تنم را تنگ می فشرد، ضرب آهنگ فضا در ميان سکوت جا مانده بود، نمرده به دخمه تاريک اسير مانده بودم، نه زمين زير پايم بود و نه سقف بالای سرم...
خودم را می ديدم ، تن من پيدا بود، صدايی آمد، آرام که شدم نور سياه گم شده بود، سبک بودم، سيال، انگار از قانون نيوتون اثری نبود...
...
الان خالی ام از همه چيز، پر ام از خواستن، ای کاش بيايی و صدايم کنی...
مگرنگفتی هستم؟، پس کجايی، کجا؟!
تنها شده ام، پی چشمانت می گردم، گاهواره آغوشت را می جويم، تا نيايی چشم بر هم نگذارم!
بيا و برايم لای لايی بخوان که چنين بی تو به سودا زده ام
شبانه ايست غريب! رد سرخ چشمانم را ببين! طلوع ديدگانت را منتظرند...
بيا و برايم بخوان، صدا می زنم تو را، قسم به حرمت اشکهايم بيا...

Posted by محمد طاهريان at March 24, 2004 4:06 AM
Comments

بمان در عشق كه عشق در انتظار و انتظار از عشق معنا مي گيرد. من در تب مانده ام بيدار لحظه لحظه هاي انتظار را سر مي كشم . مي دانم كوه را شنيدن و نفهميدن ! مي شناسم خالي ماندن آيينه را! و حس مي كنم خفتن با آغوش خيال را. بمان در اين انتظار شيرين

Posted by: Toranj at April 5, 2004 1:47 PM

سلام عزیز عید شما مبارک

Posted by: nc at March 24, 2004 8:30 PM

واحه جان! خوش‌تر اين است كه آرامي و اين‌ات مرا به حسادت مي‌كشاند. شايد بگويي اين آشفتگي نشانه‌اي‌ست براي نقض گفته‌ي من. اما تو آرامي. و غوطه‌ور. نمي‌دانم در كجا، اما اين‌قدر مي‌دانم كه در كنار جايي آرام گرفته‌اي و حال آن يا او تو را مي‌تلاطمد... اين‌جايش بس گواراست. همواره در تلاطم باشي دوست من. عيدت مبارك.

Posted by: ستاره سهيل at March 24, 2004 5:05 PM

سلام عزیز عید شما مبارک
چه زیبا و پر احساس می نویسی. پختگی و پیشرفت ات را در نوشته هایت کاملا پیداست. پایدار باشی

Posted by: homeira at March 24, 2004 11:49 AM