زمين عاشقانه از درد سخن گفت، انگار با درد در فاصله ای از زمان، شايد سکوتی از هزار هزار لحظه فرياد، گره می خورد که چونين کوهها برخاستند، آب در آيينه هستی از آسمان غزلی تازه سرود و ابرها نوشتند درد را با خامه نيلی در قهقرای دلشان، با باد رفتند و يکروز گريستند، سايه ای ماندند، تا حايلی باشند نور را، که بگويند از او...
زمين بهانه ای شد برای رفتن، و اشک، سند سرگشتگی آدم همچنان باقی ماند ، آه دليلی شد بر حسرت، بر دل کندن.
حتما جايی هم هست که زمين خدا تمام شود!
يکبار خاک، خواستگاه دل آدمی خيس شد، عاشق شد و غريبانه به هر جا تنها شد حتی در وطنش، و تورا پيدا کرد، خواست تنها نماند که صدايت کرد...
گوش کن...
با تو از خاک می گويم، از درد، که بيايی، که ببينی پيش چشمانت روی زمين خدا خاک مانده ام، می خواهم فرياد برآرم، بپيچم با تو در نفست دربوی تنت در گيسوانت، می خواهم در خيسی چشمانت زمزمه نور را با نرمی لبهایم جاودانه نگارم، می خواهم وضو سازم و اينبار بر بلندای نگاهت خدا را به تماشا بنشينم، سر بر زمين آرم و با تو نماز بگذارم...
همه جا پيداست، آب و آيينه، ودر آن روشنی در نگاهت خدا می خندد...
...
نمی دانستم که خدا هم پر درد است
که خدا هم نفسش می گيرد
که خدا هم عاشق است
اشك سند سرگشتگي بهانه خواستن زلال چون شبنم اما كاش كمتر ببارد از آنجا كه پر ستشگاه است و پاك دل تنگ مي كني
Posted by: Yas at April 4, 2004 1:32 PM