نور بود و زاويه بسته پنجرهاي، بازوان سپيدش از ميان پيراهن سبز و كبودش پيدا بود، انگارقرص ماه ديشب شكفته باشد در ميان بازوانش و چه آرام نازكاي نور در انحناي دستانش دراز به دراز تپيده بود
چه غوغايي! رشتههاي گيسوان خرمايي، فرو ريخته درحوض تنش، پيچ در پيچ ، رقص در رقص در هواي نگهم ميلرزيد، فضاي خسته اتاق در انعكاس طيفهاي تركه اي اندامش گم بود ، گيسوانش بوي بوسه ميآورد، عطر باغ در نفسش جاري بود، غنچهاي ميمانست، شكفته در ميان هزار هزار بوسه نور، خيس و تر در التهاب آمدنم...
خودم را ميديدم، سايهام پنهان بود، چه سنگين بودم زير سايه خواهش
آه...
وسوسه بوسيدنش تا كجاها ميبرد؟!
تا عمق ناپيداي چشمهايش، پشت پلكهاي خفته؟
واحه؟
چشمهايش را ميخواستم، نگاهش را! خواب بود و دلم نيامد صدايش كنم، به شوق تماشا هوس بوسه نهان كردم و ماندم به نگاه، ديدني بود، حديث جاودانه زيستن…
اين فضا را، اين مكان را بايد از حلقه زمان ميكشيدم بيرون تا برايم بماند، پي قلمم ميگشتم، پي رنگ! حتي نميدانستم كه كجا هستم! قلم از كجا مييافتم؟! اگر هم قلمي ميبود، رنگي ميبود براستي ضرب قلم كدام استاد توانا ميتوانست طرح اندامش را در نور بتراشد! يا كدامين صورتگر چيرهدست در توان داشت كه طرحي بنگارد از او؟!
در عرصه خويش تهي بودم و پر، كاش ميتوانستم پيكرش را از نور بتراشم…، صداي بهم خوردن در كه آمد از خواب پريدم، روي تخت بودم در سكوت متشنج خوابگاه، سرم داغ، پاهايم سرد! و هنوز تازه است و سرشار حس بودنش درآغوشم ، چشمهايم خيس مانده، از خواب پريدهام شايد…
مينويسم از بوي تنت، اولين باري است كه دراين لحظه مينويسم، صبح است و از كلاس ماندهام، دير شده بايد بروم، اگر پرسيدند كجا بودي؟ دير آمدي! ، چه بگويم؟!
…
من خواب بودم و خواب نبودم كه چنين پرم از او، بوي او در نفسم باقيست، كاش ميتوانستم پيكرش را از نور بتراشم
شايد راز ماندنش در حجاب بودن است، او حاضر است، پاك و عريان، در حريم نگاه من، در مامن ذهن من.
پیش تو قلمم تاب نوشتن ندارد
نگاهم می کنی چشمهایت از من همین لحظه را می خواهند، کاش می توانستم بنویسم. اینبار نشسته ام پیش روی تو
می ایستی و باز هم همان نگاه که نگاهم را می دواند تا جایی که همه چیز پر است از تو، بوی تو و خواستنت.
هستی با همان شیطنت های کودکانه ، صدایم می کنی
از قلمم خواستم لا اقل برای همین لحظه ردی بر جا بگذارد
می نویسم از آنکه می دانم حرفهایم می ماند در پس مشتی واژه که به تکرار می آیند و می روند
حرفهایی که پیش تو از نگاهت در نفسهایم لحظه هایم را اینک به سکوت منتظر مانده اند
ژولیدگی ام را، خواب آلودگی ام را از یاد برده ام
از سفر آمده ام
از همه جاده های دور
پی نفسهایت از ابهام تنهایی است که سوی تو آمده ام
گفتی بنویس
اما پیش تو از چه باید گفت
ازگیسوان سپید یاسها که دلم را به هر سو رشته در رشته بافته اند تا موی تو؟
یا از گلهای اناری که می خوانند تا سرخی دلشان تا تب یک وسوسه آبی؟
نگاه کن
ببین پاهایم خیس بی تو تا کجا آمده اند پی آغوش بی دغدغه ات
این آمدن ها، رفتن ها حدیث بودن من است که تکرار می شود در من
بودنی که می ماند بی حضور در حجاب، بین خطوط، در امتداد نا تمام فاصله ها
اکنون منم و بوی تو دیگر چه حاجت یاس سپید و نفسهای نو رس باغ
بگذار بمانم تنگ در آغوشت
آمده ام اینجا کنار تو ، پیش چشمانت زمزمه رهایی ام را فریاد کنم