April 23, 2004

تو و من

پیش تو قلمم تاب نوشتن ندارد
نگاهم می کنی چشمهایت از من همین لحظه را می خواهند، کاش می توانستم بنویسم. اینبار نشسته ام پیش روی تو
می ایستی و باز هم همان نگاه که نگاهم را می دواند تا جایی که همه چیز پر است از تو، بوی تو و خواستنت.
هستی با همان شیطنت های کودکانه ، صدایم می کنی
از قلمم خواستم لا اقل برای همین لحظه ردی بر جا بگذارد
می نویسم از آنکه می دانم حرفهایم می ماند در پس مشتی واژه که به تکرار می آیند و می روند
حرفهایی که پیش تو از نگاهت در نفسهایم لحظه هایم را اینک به سکوت منتظر مانده اند
ژولیدگی ام را، خواب آلودگی ام را از یاد برده ام
از سفر آمده ام
از همه جاده های دور
پی نفسهایت از ابهام تنهایی است که سوی تو آمده ام
گفتی بنویس
اما پیش تو از چه باید گفت
ازگیسوان سپید یاسها که دلم را به هر سو رشته در رشته بافته اند تا موی تو؟
یا از گلهای اناری که می خوانند تا سرخی دلشان تا تب یک وسوسه آبی؟
نگاه کن
ببین پاهایم خیس بی تو تا کجا آمده اند پی آغوش بی دغدغه ات
این آمدن ها، رفتن ها حدیث بودن من است که تکرار می شود در من
بودنی که می ماند بی حضور در حجاب، بین خطوط، در امتداد نا تمام فاصله ها
اکنون منم و بوی تو دیگر چه حاجت یاس سپید و نفسهای نو رس باغ
بگذار بمانم تنگ در آغوشت

Posted by محمد طاهريان at April 23, 2004 7:21 PM
Comments

بي تاب خيالت مي دوم واحه به واحه
در واحه دلم خفته اي آرام بي دغدغه
نا گاه آغوش زمين مي ربايدت...

Posted by: nc at April 26, 2004 12:44 PM

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به كف

Posted by: Toranj at April 24, 2004 5:30 PM

بي دريغ از آن تو مي ماند . بگذار آرام بگيرد بگذارش

Posted by: Yas at April 24, 2004 5:29 PM