June 30, 2004

مستی شبانه

خلوتی است در نهان و شوقی در جان
کهکشانی بر پاست، ذرات وجود حيرانند
و چنان بی خبرم که نميدانم زچه رو اين لهيب در ميانم برافروخته اند
در تب بی خبری ام سخن از لايتناهی است، سخن از فاصله ای تا متناهی
تا کجا بايد رفت؟ تا کدام منزل ناپيدا؟
بی گمان راهی هست اگر مقصدی باشد
اما نه! راه مقصد من است، بر دوش گذارده، می روم
می روم، رها از گرمی بازار
...
صلصلة الجرس می آيد، گاه نماز است
هوس می خس خس نفسم را می گيرد
بوی خمخانه کيست که چونين مست کند!
مست می روم، تا سحر گاه مستی ام باقی است
" سکران سکرهوی و سکر مدامة
   فمتی يفيق فتی به سکران
"
" دو گونه مستم، يکی از عشق و ديگر از می
هر که ازين دو دست بود کی بهوش آيد "

Posted by محمد طاهريان at 4:09 AM | Comments (1)

June 29, 2004

سجود

بوی خاک تمام اتاق را گرفته، بوی خوشی که از اندام آدمی حس تعلق می زدايد
دستانت را می شناسم، آويخته بر گردنم، سر بر سينه ام گذارده ای، تنگ می فشارمت، انگشتان سردم را به بازی گيسوانت می سپارم، داغ می شوم، انگار کسی می خواندم، دگربار از خاک زاده می شوم، تن من بوی تو را می گيرد،  از گرمی آغوشت رگ من     می جوشد، سينه ام می تپد، ضربان تو را می يابم، چشم می گشايم، هنوز خيس است، تازه از راه رسيده، خودم را می بينم، پای سجاده تو، بوی خاک گيجم کرده، مستم، بوی تو را دارم، غرق ياسم، پيچيده در حرير خاک.
سهم من ازاين خاک به اندازه سجاده توست و شکوه قدقامتم، در حظور تو، پای سجاده تو خاک شدن است، می ايستم، پيش چشمانت، خدا را می خوانم،آسمان دل من رحمت باران می جويد، کاش باران ببارد

Posted by محمد طاهريان at 5:23 PM | Comments (2)

June 26, 2004

در شب من

پشت اين ديوار
چينه کهنه باغ
بوی باران دارد
بوی يک وسوسه پرخواهش
و چه نازک طرح مخمل زده است
آسمان شب من، تن محجوب تو را
راستی، شب تو نور دارد هنوز؟
روی ديوار گلی طرح فانوس مانده از من هنوز؟
...
پشت اين فاصله ها من تو را می بينم
و به ياس می نگرم
فصل ياس می گذرد
بوی ياس اما يادگار می ماند
منتظر می مانم
که بيايی يکبار
که بميرم اينبار

Posted by محمد طاهريان at 12:49 AM | Comments (1)

June 25, 2004

هدیه

Posted by محمد طاهريان at 2:23 AM | Comments (2)

هديه

نه نویسنده
نه هنرمند
هيچ!
با دستان تهی
با چشمانی منتظر
می نويسم:
بهار عمرت جاويد
همين.
...
می آيی
پنهان در خيسی چشمان
می لغزی
بر گونه تر
می رسی
تا لبان خشکيده
داغی داغ
رسيده ای و حالا
می    بو    سمت

Posted by محمد طاهريان at 2:08 AM | Comments (1)

June 6, 2004

فصل فاصله ها

چه شبی!


رقص زنجير بر اين گوشه جامانده تهی


زنگ بگسستن زنجير يکی از پس آن، آن يکی از پس اين


من کجا جاماندم! به اسارت نه رها واماندم؟!


دفتر خاطره ها پشت اين شيشه خيس، پشت اين پنجره ها


برگهای سپید، خطهای سياه


جای يک خوشه خشکيده ياس


طرح يک بوسه داغ


...


فصل ها می گذرند


فصل ديگر برگهای سپيد، خطهای سپيد


گذر از خاطره ها، ماندن خيسی شبهای نياز


فصل، فصل فاصله هاست


من نمی دانستم رمز ماندن همين فاصله هاست


من چرا جا ماندم! به اسارت نه رها وا ماندم!


چه شبی بود! گذشت؟!


مگر آن شب نگفتی رشته زلف تو از آن من است؟


پس چرا دست منش نيست هنوز!


...


من قسم می خورم امشب


به یلدای نياز


به سجاده پر مهر نگاه


به یکی دم مسیحا نفست


به دو چشمت، قسم


که تو را دست در دست حلقه مانم همه جا


من تو را می دانم


من تو را می خوانم


من تو را می مانم



  


 


 

Posted by محمد طاهريان at 7:00 PM | Comments (6)