June 6, 2004

فصل فاصله ها

چه شبی!


رقص زنجير بر اين گوشه جامانده تهی


زنگ بگسستن زنجير يکی از پس آن، آن يکی از پس اين


من کجا جاماندم! به اسارت نه رها واماندم؟!


دفتر خاطره ها پشت اين شيشه خيس، پشت اين پنجره ها


برگهای سپید، خطهای سياه


جای يک خوشه خشکيده ياس


طرح يک بوسه داغ


...


فصل ها می گذرند


فصل ديگر برگهای سپيد، خطهای سپيد


گذر از خاطره ها، ماندن خيسی شبهای نياز


فصل، فصل فاصله هاست


من نمی دانستم رمز ماندن همين فاصله هاست


من چرا جا ماندم! به اسارت نه رها وا ماندم!


چه شبی بود! گذشت؟!


مگر آن شب نگفتی رشته زلف تو از آن من است؟


پس چرا دست منش نيست هنوز!


...


من قسم می خورم امشب


به یلدای نياز


به سجاده پر مهر نگاه


به یکی دم مسیحا نفست


به دو چشمت، قسم


که تو را دست در دست حلقه مانم همه جا


من تو را می دانم


من تو را می خوانم


من تو را می مانم



  


 


 

Posted by محمد طاهريان at June 6, 2004 7:00 PM
Comments

سلام ... واحه ! ... بار اوله ... اما ...مطمئنا بار آخر نيست !

Posted by: باربد at June 12, 2004 10:05 AM

شايد عشق تنها فرايندي باشد كه با آن بتوانم ترا به خودت برسانم.....اين جمله را براي داستانكي امروز نوشتم اما حال و هواي شعر تو نيز همين بود..

Posted by: nc at June 9, 2004 12:49 PM

زيبا بود

Posted by: Yas at June 8, 2004 4:52 PM

محمد جان به جاى انتر بين سطرها از شيفت انتر استفاده كن تا اين فاصله هاي بزرگ بين خطوط نيفتد.

Posted by: Dariush at June 8, 2004 3:27 PM

حميرا جان غم نيست لطافت عشق است

Posted by: Toranj at June 7, 2004 5:12 PM

صبح بخیر
مثل همیشه پر از احساسی و تازگی.
اگر می شد رنگ غم را
از صورت این روح ملول شست، چه...

Posted by: خیال تشنه at June 7, 2004 11:07 AM