چه شبی!
رقص زنجير بر اين گوشه جامانده تهی
زنگ بگسستن زنجير يکی از پس آن، آن يکی از پس اين
من کجا جاماندم! به اسارت نه رها واماندم؟!
دفتر خاطره ها پشت اين شيشه خيس، پشت اين پنجره ها
برگهای سپید، خطهای سياه
جای يک خوشه خشکيده ياس
طرح يک بوسه داغ
...
فصل ها می گذرند
فصل ديگر برگهای سپيد، خطهای سپيد
گذر از خاطره ها، ماندن خيسی شبهای نياز
فصل، فصل فاصله هاست
من نمی دانستم رمز ماندن همين فاصله هاست
من چرا جا ماندم! به اسارت نه رها وا ماندم!
چه شبی بود! گذشت؟!
مگر آن شب نگفتی رشته زلف تو از آن من است؟
پس چرا دست منش نيست هنوز!
...
من قسم می خورم امشب
به یلدای نياز
به سجاده پر مهر نگاه
به یکی دم مسیحا نفست
به دو چشمت، قسم
که تو را دست در دست حلقه مانم همه جا
من تو را می دانم
من تو را می خوانم
من تو را می مانم
سلام ... واحه ! ... بار اوله ... اما ...مطمئنا بار آخر نيست !
Posted by: باربد at June 12, 2004 10:05 AMشايد عشق تنها فرايندي باشد كه با آن بتوانم ترا به خودت برسانم.....اين جمله را براي داستانكي امروز نوشتم اما حال و هواي شعر تو نيز همين بود..
Posted by: nc at June 9, 2004 12:49 PMزيبا بود
Posted by: Yas at June 8, 2004 4:52 PMمحمد جان به جاى انتر بين سطرها از شيفت انتر استفاده كن تا اين فاصله هاي بزرگ بين خطوط نيفتد.
Posted by: Dariush at June 8, 2004 3:27 PMحميرا جان غم نيست لطافت عشق است
Posted by: Toranj at June 7, 2004 5:12 PMصبح بخیر
مثل همیشه پر از احساسی و تازگی.
اگر می شد رنگ غم را
از صورت این روح ملول شست، چه...