بوی خاک تمام اتاق را گرفته، بوی خوشی که از اندام آدمی حس تعلق می زدايد
دستانت را می شناسم، آويخته بر گردنم، سر بر سينه ام گذارده ای، تنگ می فشارمت، انگشتان سردم را به بازی گيسوانت می سپارم، داغ می شوم، انگار کسی می خواندم، دگربار از خاک زاده می شوم، تن من بوی تو را می گيرد، از گرمی آغوشت رگ من می جوشد، سينه ام می تپد، ضربان تو را می يابم، چشم می گشايم، هنوز خيس است، تازه از راه رسيده، خودم را می بينم، پای سجاده تو، بوی خاک گيجم کرده، مستم، بوی تو را دارم، غرق ياسم، پيچيده در حرير خاک.
سهم من ازاين خاک به اندازه سجاده توست و شکوه قدقامتم، در حظور تو، پای سجاده تو خاک شدن است، می ايستم، پيش چشمانت، خدا را می خوانم،آسمان دل من رحمت باران می جويد، کاش باران ببارد
بمان با من ، تنگ تنگ ، با توام ذره در ذره
Posted by: Yas at July 2, 2004 8:43 PMدر نمازي به نياز. حرمت و رحمت آن سجاده بي منتهاست
Posted by: Toranj at July 2, 2004 8:37 PM