خلوتی است در نهان و شوقی در جان
کهکشانی بر پاست، ذرات وجود حيرانند
و چنان بی خبرم که نميدانم زچه رو اين لهيب در ميانم برافروخته اند
در تب بی خبری ام سخن از لايتناهی است، سخن از فاصله ای تا متناهی
تا کجا بايد رفت؟ تا کدام منزل ناپيدا؟
بی گمان راهی هست اگر مقصدی باشد
اما نه! راه مقصد من است، بر دوش گذارده، می روم
می روم، رها از گرمی بازار
...
صلصلة الجرس می آيد، گاه نماز است
هوس می خس خس نفسم را می گيرد
بوی خمخانه کيست که چونين مست کند!
مست می روم، تا سحر گاه مستی ام باقی است
" سکران سکرهوی و سکر مدامة
فمتی يفيق فتی به سکران "
" دو گونه مستم، يکی از عشق و ديگر از می
هر که ازين دو دست بود کی بهوش آيد "
باقيست و مانا اين لذت بي مي بي معشوق، اگر يكبار حسش كني
Posted by: Toranj at July 2, 2004 8:41 PM