عقربههای ساعت
تکرار بشر در زادگاه زمان
و تولد سکوت در فاصله جا ماندن
عقربههای ساعت
وقت دلبستن يک شاخه به کرم شبتاب
و غريو بوسه زير نور مهتاب
عقربههای ساعت
دستها، چشمها
تشنه، تبدار
بلورين جامه
منتظر، خسته، در افق تا سرخ شقايق
عقربههای ساعت
پی يک واژه
نه، اسارت
که اسارت يعنی آخرين شعرهای گره خورده
در نيازی حايل بين ماندن، رفتن
عقربههای ساعت
تعبيدگاه دوزخيان
دخمههای شراب، پر خون
آسمانههای دهان وا کرده
خندههای نمناک
چرتکههای بی مهره
عقربههای ساعت
رسالت پيامبران در راه مانده
عقربههای ساعت
. . .
روزها میگذرد و به تعبير زمان زندگی را میفهمم
حرفهايی نتراشيده و سست
رنگهايی خام
و قلمی بی جوهر
سر خط
از کجا شروع بايد کرد
حس پنهان شده در کالبد کهنه اعداد و حروف
و تماميت بیآغاز
خط ________ _ _ _
بغزهايی که سکوت را نقطه نقطه میکاود و باز میميرد
نقطه .
قاب يک پنجره بیروزن
و سه انحنای بی حد . . .
و نگاهی خيره پي پنج نقطه برای آغاز

با هزار شوق از کوچه باغ چيدمش
همه راه را دويدهام تا اينجا، نششتهام، نفسزنان
تا برسانمش تازه و تبدار به مهربانی دستانت
بوی ريحان و نفسهای عميق نعنا
غنچههای خوابمانده
عطش بارور تابستان
ميوههای پر شير
عطر معلوم و نهان
روح عريان شده يک خواهش
موج يک بوسه بیپروا
طرح تجريدی يک باور
زير نجوای حرير مهتاب
ماهپيکر، بلورآگين، خوشتراش
تابناک، خفته در سيطره خاطرهها
باز میگردم، از خواب همه شبها
میبينم که همانم من
دلبسته و ديوانه
نگاهی دور، دلگير
غزلی تازه
قفسی کهنه
تپش قلب قناری
کهنگی زمان، تکرار، تکرار
خنده صورتکان مومی
وحشت ستيغ آفتاب
رنگ سياه در گودی چشمان
و سرخی شفق در دودو مردمکان خوابديده
انعکاس فريادها، دستان منتظر، جامهای شوکران
و بانوی غزل مصلوب آخرين شاهبيت خمهای شکسته در رف
واحهای در غربت
و صدايی مبهم و صدايی مانا
رفتن، ماندن
...
طرحهای دفتر واحه شکست
از بازی رنگها وماهی، تو را به حضور فرياد کرد
تنها يکی، يک خط، قرمز
کوچههای شهر شاهد نخستين نگاهم بودند
و من از نگاهت زاده شدم
پشت سپيدارهای بلند
به مهربانی دستان پدرت
بشارتم دادی به باور معجزه باران
خواب سنگفرشها را خوانديم
در خلئی از بودن نبضهامان، نگاههامان ابديتی ساخت از تپيدن
داغ ماندم از تب ديدار که بيايی
...
يک روز در فاصله صفر تا بینهايت با تو تب کردم
و لبانم را آهسته سپردم به آرامش لبهانت
بی هيچ پوششی جز شرم و معصوميتی که همزاد توست
و بکارتی که انکارش زخمهای است بر پوچی زمان
اشکها، خندهها، بغضها
لمس سرانگشتان تا شيار پنهان چشمانت، تا لطافت گونه تبدار، تا گوشه لبهايت
آيينهها در هم
فانوسها منتظر
گرمی آغوشت، سر حد جنون
بازی گيسوانی باز و نگاهی پيچ در پيچ در رايحه عطر تنت
نيلوفری در آب، دستان خدا
سکوت، سکوت
باورم نمیشه!
چند دقيقه بيشتر نيست که اين صفحه رو آپ ديت کردم
هنوز سرانگشتام رنگيه، آبی، سبز، سفيد،... و حالا اينجا داره بارون ميباره!
اينجا دو پنجره دارم، از يکی عکس تو پيداست و پاکی حضورتو و يه پنجره ديگه که از اون صدای شرشر بارون میرسه وغرغر آسمون
وای، چه شبیيه امشب! مگه میشه با تو، با عطرنفسهات ديوونه نشد!
توی حياط روی موزائيکهای تبدار وپرخواهش دراز میکشم و لبريز میشم از خواستنت...
کاش بيايی، کاش...
"شبی ز قدسيان نشانه زپرتو سحر بگيرم
مگر ز مهر جاودانه دوباره بال وپر بگيرم
دل اگر دهی بازم به فلک رسد آوازم
به فرازم اگر خواهی بگشا پر پروازم"
چه غريب بودم و سرد امروز و چه ديوانه و گرم امشب!
نوشتم به يادگار، دور از تو اما نزديک، میدانی از چه سخن میگويم، تنها تو میدانی، از آب میگويم و آتش، قليانیست به پا، زاده فاصلهها
اين همه درد، آشفتگی، بیخبری، درپس پرده رها ماند و من امشب پشت اين پنجره پرتکرار از سر شوق تو را میبينم، با همان خنده پرمهر نگاه، با همان پيرهن سبزوکبود با دو بال بشکفته مغرور، سپيد، بیپروا...
میرسی نرم تا در اين عريانی بر فراز فصلها و همه فاصلهها در حريم لاهوت نگاهت و سجود سحرم، تنگ ماوا گزينی خلوت آغوشم را.
خواستم بخوابم اما تا چشم بر هم میگذاردم پشت اين پنجره بسته، خطوطی مبهم و گسسته مرا میبرد تا طرح پيوسته يک ديدار، گم میشدم و باز در آغوشت پيدا بودم، بوی خوشت در اتق میپيچيد و من در طرح اندامت.
شکستگی مداد، وسوسه تراشيدنش را به جانم انداخت، تراشيدمش واکنون...
نتوانستم
با دست و ذهن ناتوان کی توان چونين تصوير کرد
زير پوست سرمازدهام حس تازهای فرياد میکرد، اتاق سرد بود، گاهی احساس میکردم خفه شدهام، زير آن همه پتو نفسم جا میماند، طفلک جور سرمای تنم را میکشيد، دور تا دور اتاق پر بود از شمعهای مرده شب يلدا، انارهای خشکيده، کاغذهای مچاله وشاخه گل سرخی که کنج ديوار به يادگار يلدايم خشکش زده بود، معلق، وارونه...
حالا نفسش در اتاق باقی بود آميخته به بوسههای مکرر من.
تکرار زمان پياپی از وسوسه لبانم میگذشت و من مجسمهواردر نهان ثبت میکردمش، همهجا بوی تورا داشت، طنين صدای تو ديوارها را در هم میکوفت، از درسهای پراکنده مدرسهام، از سالها پيش، تنها قانون بقای انرژی را به خاطر داشتم، حتی به ياد نداشتم که اين قانون از کدام دانشمند فرهيخته بود، حالا بوی تو را، عطر نفسهايت، گرمای تنت را میتوانستم توجيه کنم، اما نه! خوب که فکر میکردم میديدم تو هيچ وقت اتاق مرا نديدهای چه رسد به اينکه...
برف میبارد، برف، برف، برف
پنجره را باز میکنم، سرمای خوشايندی لرزه بر اندام خستهام میاندازد، گنجشگک پفکردهای روی شاخه برهنه درخت، نگاهش را به چشمانم نشانه میرود، به دلم میاندازد که اتاق را رها کنم، بدوم تا حياط...
چه صبح دلانگيزی، لطافتش مرا به ياد تو میاندازد، با خودم کلنجار ميروم و میگويم کاش میديدمت، کاش بودی و توی برفا حسابی میدوئيديم، یه آدم برفی گنده میساختيم و من تمام مهارتمو نشونت میدادم، آخر سر شالمو از گردنم بازمیکردم و میکشيدم دور گردنت که یه وقتی سرما نخوری
آفتاب نزده بود که از اتاق زدم بيرون، زودتر از هميشه با یه بارونی استخوانی و يه شال آبی بلند. باز من بودم و راه هميشگی، ماهها بود که اين راه رو میرفتم، بايد میرفتم، اما بازهم گاهی ترک طی طريق میکردم و اتاق را ترجيح میدادم به اين آشفتگی راه
ديگه زمستون بود، هوا سرد بود، هنوز تک برگهای خشکيده پاييزی چنار را از ميان سفيدی برف میتوانستی ببينی، انگار اشارتی بود بر نورس بودن حضور برف
میرسيدم به همانجای هميشگی، فضای سردی با بناهای ماترک اجنبی که بنيانش ريشه در دامان کوه داشت، چنارهای بلند و تکيدهای در دو سوی سراشيبی تلفيق هنرمندانهای از سفيد و نور میساخت، شاخهها در ميان توده برف میتپيدند، چه لذتی داشت موسيقی پنهان فضا، انکسار وبازتابش را میتوانستی هرکجا بيابی
يک، دو، سه، چهار، توقف، و در اين مدت کوتاه باريکهای از سفيدی ناب با رده پايی تازه پنج و شش و هفت و هشت ونه، میرسيدی تا راستای کمربند سفيد نورانی با دو رديف چنار مسحور کننده دراطراف، با دستهايم تنشان را يک به يک لمس میکردم، صدای نفسشان را زير آفتاب زمستان میفهميدم، تنشان گرم بود وآفتاب را به من نشان میدادند
هنوز برفها بکر بودند، تنها ردپای يک نفر پيدا بود، از حاشيه مسير میرفتم، لب پرچين، ردپا را زير چشم میپائيدم، جايی محو شد، ايستادم، شاخهای لرزيد، تودهای برف بر سرم ريخت، خودم را کمی عقب کشاندم، بارانیام را تکاندم و بر روی صندلی حياط در سرگشتهگیام پيچيدم، خودم را توصيف کردم: ساندويچ سرگشتگی با نون اضافه و سس سفيد، اما کو خريدار! اين روزها هرکسی به نوعی سرگشتهاست از معلم تاريخ و هندسه گرفته تا نقاش دستفروش
با خودم میگفتم ديوانهای پسر! خواب گرم زمستانیات را برای ديدن اولين صبح زمستانی تباه کردی، حالا از سرما يخ بزن، اما هيچگاه پشيمان نشدم، گرمتر از اين حرفها بودم، زير پوستم حس تازهای مورمور میکرد، در درونم آتشی مرا میبُرد تا سر حد قليان، حتی نفهميدم صندلی حياط پوشيده است از حجم انبوهی برف، خيس میخوردم! نه در برف، در خيالی نهان که چونين با خود کشانيدهام تا بدين نقطه!
اينبار صدای کلاغ را دوست داشتم، سکوت شيشهای اول صبح را بی آنکه در هم شکند، ناقوسی میشد هفتبار در رزونانس زمان
چيزی درونم جان میگرفت، انگار خورشيد از بلندای ديوار کهنه و سرد دلم سرک میکشيد، گرم میشدم آغشته بودم به بوی عطرنفسش
شال بلند و آبيم را پيچاندم به دور گردنم، کشيدم تا جلوی دهانم، اين بو، اين چنارها ديوانهام ميکرد، پا شدم، سر خردم، دويدم، همهجا را گشتم، پشت چنارها، پشت ديوارها، هر جا که میشد
حالا اونجا توی اون مسير صاف و مخملی، جا به جا ردپای نامشخص من بود، درهم و برهم
اما پشت اون چنارا، پشت اون ديوارا هيچ کسی نبود، یه گوشه نشستم و زل زدم به ردپاهای تازه خط خطی، اين خطوط از کی بود، نفهميدم، شايد مال من بود، باز هم ابهام وابهام!
از خودم میپرسم: آخه پی چی؟ واسه چی؟
اون روزا پر بودم از ابهام، جوابم همين بود: نمیدونم، نمیدونم، نمیدونم
بهم میگفتی: پس چی میدونی؟ باز میگفتم نمیدونم
میگفتی: يه روزی من اين نمیدونم رو از دهنت میندازم
يادته؟
سکوت برهنه صبح با صدای تَقُ تِقِ و خش خش پاروی باغبون شکسته شد، برفا رو پارو میکرد و میريخت حاشيه مسير توی باغچه که خدايی نکرده کسی سر نخوره دست و پاش بشکنه!
پس حتما من سر خرده بودم والا ن حاليم نيست، حتما یه جاهاييم شکسته! کاش میشکست اما اون بو باقی میموند
به نگاه خسته باغبون سلام گفتم، پير بود و در چشمهايش میخواندم که به طعن میگفت چه بيهودهای پسر! با آن چکمههای سرخ منو به ياد مراسم تعزيه خوانی توی یه روز برفی میانداخت
صدای پارو دور میشد و دور، رد خالی و خيس زمين در ذهن خسته ام جيغ میکشيد، حس میکردم کاسه سرم را تا سر حد پکيدن بين دو گيره میفشارند، من ماندم و اين نکته که عبث يعنی من! ، باز هم ابهام
حتما بايد خودم را با تناب به تخت میبستم برای ترک ابهام
صدای بچهها از دور میرسيد، گروه گروه میآمدند، حرکاتشان را نمیفهميدم، در مسير سياه در امتداد دو خط سفيد راه میرفتند، به ياد ريل قطار افتدم، يک قطار با مسافران کتاب به دست!
قطار تند میرفت و کسی چنارها را نمیديد، کسی بوی آشنا نمیشنيد، برايم دست تکان میدادند ومن مات و مبهوت خشکم زده بود، حس میکردم تک چنار خشکيده مسيرم، زير لب زمزمه میکردم: زمستان است، زمستان است...
در خندههاشان گولههای برف بود ومن برای خندههاشان هيچ جوابی نداشتم، دلم نمیآمد برف را گوله کنم، بدوم و بريزم در يقه لباسشان، من يخ زده بودم، با آتشی در درون، پی رد گمشدهام خيره به زمين میگشتم
کاش برف می باريد، میخواستم برگردم...
قطعه چهارم سمفونی چهارفصل ويوالدی را در ذهنم مرور میکردم و آهسته از حاشيه ناصاف مسير میگذشتم، خدا میداند تا حضور قطعه اول بر سرم چهها که نيامد!
روزهايم را میگذراندم سرد و زمستانی، گاه برفی گاه بی برف، حسرت بارا ن بر دلم جوانه میزد، کاش زودتر گل میکرد
حس زير پوستیام مرا با خود میبرد، صدايی آشنا، نفسی گرم...
شايد هوا سرد بود اما من سراسيمه و پرشوراز اتاقم میزدم بيرون، تا ته کوچه که میدويدم تازه به خودم میآمدم که بالاپوش همراهم نيست!
چه ساعتهايی که گذشت و نگذشت، يک، دو، سه،... ،در سفر، در خيال، بامدادان...
وقتی بر میگشتم اتاق دستهايم سرد بود، گرمشان میکردم اما دلم داغ داغ بود!
هر از گاهی جلوی آينه میايستادم، خودم را متعجب ورانداز میکردم، گواه داغی تنم ردی بود پای چشمانم، شوره بسته و ريخته
زمستان بود و گرمی آغوشت را اولين بار دانستم، بی آنکه باشی، در صدايت میپيچم، بازوانم را میفشارم، انگار که تو را دارم و تو را داشتم و دارم
صدايم میکنی: محمدی...
دلم پر میکشد و برايت میميرم
دلم گرفته، میآيی و آرامشت را به يکباره در جانم میريزی
من میمانم و بوی خوش مستی
و اين رشته همچنان باقیست
...