زير پوست سرمازدهام حس تازهای فرياد میکرد، اتاق سرد بود، گاهی احساس میکردم خفه شدهام، زير آن همه پتو نفسم جا میماند، طفلک جور سرمای تنم را میکشيد، دور تا دور اتاق پر بود از شمعهای مرده شب يلدا، انارهای خشکيده، کاغذهای مچاله وشاخه گل سرخی که کنج ديوار به يادگار يلدايم خشکش زده بود، معلق، وارونه...
حالا نفسش در اتاق باقی بود آميخته به بوسههای مکرر من.
تکرار زمان پياپی از وسوسه لبانم میگذشت و من مجسمهواردر نهان ثبت میکردمش، همهجا بوی تورا داشت، طنين صدای تو ديوارها را در هم میکوفت، از درسهای پراکنده مدرسهام، از سالها پيش، تنها قانون بقای انرژی را به خاطر داشتم، حتی به ياد نداشتم که اين قانون از کدام دانشمند فرهيخته بود، حالا بوی تو را، عطر نفسهايت، گرمای تنت را میتوانستم توجيه کنم، اما نه! خوب که فکر میکردم میديدم تو هيچ وقت اتاق مرا نديدهای چه رسد به اينکه...
برف میبارد، برف، برف، برف
پنجره را باز میکنم، سرمای خوشايندی لرزه بر اندام خستهام میاندازد، گنجشگک پفکردهای روی شاخه برهنه درخت، نگاهش را به چشمانم نشانه میرود، به دلم میاندازد که اتاق را رها کنم، بدوم تا حياط...
چه صبح دلانگيزی، لطافتش مرا به ياد تو میاندازد، با خودم کلنجار ميروم و میگويم کاش میديدمت، کاش بودی و توی برفا حسابی میدوئيديم، یه آدم برفی گنده میساختيم و من تمام مهارتمو نشونت میدادم، آخر سر شالمو از گردنم بازمیکردم و میکشيدم دور گردنت که یه وقتی سرما نخوری
آفتاب نزده بود که از اتاق زدم بيرون، زودتر از هميشه با یه بارونی استخوانی و يه شال آبی بلند. باز من بودم و راه هميشگی، ماهها بود که اين راه رو میرفتم، بايد میرفتم، اما بازهم گاهی ترک طی طريق میکردم و اتاق را ترجيح میدادم به اين آشفتگی راه
ديگه زمستون بود، هوا سرد بود، هنوز تک برگهای خشکيده پاييزی چنار را از ميان سفيدی برف میتوانستی ببينی، انگار اشارتی بود بر نورس بودن حضور برف
میرسيدم به همانجای هميشگی، فضای سردی با بناهای ماترک اجنبی که بنيانش ريشه در دامان کوه داشت، چنارهای بلند و تکيدهای در دو سوی سراشيبی تلفيق هنرمندانهای از سفيد و نور میساخت، شاخهها در ميان توده برف میتپيدند، چه لذتی داشت موسيقی پنهان فضا، انکسار وبازتابش را میتوانستی هرکجا بيابی
يک، دو، سه، چهار، توقف، و در اين مدت کوتاه باريکهای از سفيدی ناب با رده پايی تازه پنج و شش و هفت و هشت ونه، میرسيدی تا راستای کمربند سفيد نورانی با دو رديف چنار مسحور کننده دراطراف، با دستهايم تنشان را يک به يک لمس میکردم، صدای نفسشان را زير آفتاب زمستان میفهميدم، تنشان گرم بود وآفتاب را به من نشان میدادند
هنوز برفها بکر بودند، تنها ردپای يک نفر پيدا بود، از حاشيه مسير میرفتم، لب پرچين، ردپا را زير چشم میپائيدم، جايی محو شد، ايستادم، شاخهای لرزيد، تودهای برف بر سرم ريخت، خودم را کمی عقب کشاندم، بارانیام را تکاندم و بر روی صندلی حياط در سرگشتهگیام پيچيدم، خودم را توصيف کردم: ساندويچ سرگشتگی با نون اضافه و سس سفيد، اما کو خريدار! اين روزها هرکسی به نوعی سرگشتهاست از معلم تاريخ و هندسه گرفته تا نقاش دستفروش
با خودم میگفتم ديوانهای پسر! خواب گرم زمستانیات را برای ديدن اولين صبح زمستانی تباه کردی، حالا از سرما يخ بزن، اما هيچگاه پشيمان نشدم، گرمتر از اين حرفها بودم، زير پوستم حس تازهای مورمور میکرد، در درونم آتشی مرا میبُرد تا سر حد قليان، حتی نفهميدم صندلی حياط پوشيده است از حجم انبوهی برف، خيس میخوردم! نه در برف، در خيالی نهان که چونين با خود کشانيدهام تا بدين نقطه!
اينبار صدای کلاغ را دوست داشتم، سکوت شيشهای اول صبح را بی آنکه در هم شکند، ناقوسی میشد هفتبار در رزونانس زمان
چيزی درونم جان میگرفت، انگار خورشيد از بلندای ديوار کهنه و سرد دلم سرک میکشيد، گرم میشدم آغشته بودم به بوی عطرنفسش
شال بلند و آبيم را پيچاندم به دور گردنم، کشيدم تا جلوی دهانم، اين بو، اين چنارها ديوانهام ميکرد، پا شدم، سر خردم، دويدم، همهجا را گشتم، پشت چنارها، پشت ديوارها، هر جا که میشد
حالا اونجا توی اون مسير صاف و مخملی، جا به جا ردپای نامشخص من بود، درهم و برهم
اما پشت اون چنارا، پشت اون ديوارا هيچ کسی نبود، یه گوشه نشستم و زل زدم به ردپاهای تازه خط خطی، اين خطوط از کی بود، نفهميدم، شايد مال من بود، باز هم ابهام وابهام!
از خودم میپرسم: آخه پی چی؟ واسه چی؟
اون روزا پر بودم از ابهام، جوابم همين بود: نمیدونم، نمیدونم، نمیدونم
بهم میگفتی: پس چی میدونی؟ باز میگفتم نمیدونم
میگفتی: يه روزی من اين نمیدونم رو از دهنت میندازم
يادته؟
سکوت برهنه صبح با صدای تَقُ تِقِ و خش خش پاروی باغبون شکسته شد، برفا رو پارو میکرد و میريخت حاشيه مسير توی باغچه که خدايی نکرده کسی سر نخوره دست و پاش بشکنه!
پس حتما من سر خرده بودم والا ن حاليم نيست، حتما یه جاهاييم شکسته! کاش میشکست اما اون بو باقی میموند
به نگاه خسته باغبون سلام گفتم، پير بود و در چشمهايش میخواندم که به طعن میگفت چه بيهودهای پسر! با آن چکمههای سرخ منو به ياد مراسم تعزيه خوانی توی یه روز برفی میانداخت
صدای پارو دور میشد و دور، رد خالی و خيس زمين در ذهن خسته ام جيغ میکشيد، حس میکردم کاسه سرم را تا سر حد پکيدن بين دو گيره میفشارند، من ماندم و اين نکته که عبث يعنی من! ، باز هم ابهام
حتما بايد خودم را با تناب به تخت میبستم برای ترک ابهام
صدای بچهها از دور میرسيد، گروه گروه میآمدند، حرکاتشان را نمیفهميدم، در مسير سياه در امتداد دو خط سفيد راه میرفتند، به ياد ريل قطار افتدم، يک قطار با مسافران کتاب به دست!
قطار تند میرفت و کسی چنارها را نمیديد، کسی بوی آشنا نمیشنيد، برايم دست تکان میدادند ومن مات و مبهوت خشکم زده بود، حس میکردم تک چنار خشکيده مسيرم، زير لب زمزمه میکردم: زمستان است، زمستان است...
در خندههاشان گولههای برف بود ومن برای خندههاشان هيچ جوابی نداشتم، دلم نمیآمد برف را گوله کنم، بدوم و بريزم در يقه لباسشان، من يخ زده بودم، با آتشی در درون، پی رد گمشدهام خيره به زمين میگشتم
کاش برف می باريد، میخواستم برگردم...
قطعه چهارم سمفونی چهارفصل ويوالدی را در ذهنم مرور میکردم و آهسته از حاشيه ناصاف مسير میگذشتم، خدا میداند تا حضور قطعه اول بر سرم چهها که نيامد!
روزهايم را میگذراندم سرد و زمستانی، گاه برفی گاه بی برف، حسرت بارا ن بر دلم جوانه میزد، کاش زودتر گل میکرد
حس زير پوستیام مرا با خود میبرد، صدايی آشنا، نفسی گرم...
شايد هوا سرد بود اما من سراسيمه و پرشوراز اتاقم میزدم بيرون، تا ته کوچه که میدويدم تازه به خودم میآمدم که بالاپوش همراهم نيست!
چه ساعتهايی که گذشت و نگذشت، يک، دو، سه،... ،در سفر، در خيال، بامدادان...
وقتی بر میگشتم اتاق دستهايم سرد بود، گرمشان میکردم اما دلم داغ داغ بود!
هر از گاهی جلوی آينه میايستادم، خودم را متعجب ورانداز میکردم، گواه داغی تنم ردی بود پای چشمانم، شوره بسته و ريخته
زمستان بود و گرمی آغوشت را اولين بار دانستم، بی آنکه باشی، در صدايت میپيچم، بازوانم را میفشارم، انگار که تو را دارم و تو را داشتم و دارم
صدايم میکنی: محمدی...
دلم پر میکشد و برايت میميرم
دلم گرفته، میآيی و آرامشت را به يکباره در جانم میريزی
من میمانم و بوی خوش مستی
و اين رشته همچنان باقیست
...
من مي مانم و اينهمه سرمستي . من مي مانم و نفسهاي تند و داغ كه از التهاب بودنم لبريزند . من مي مانم و تو كه هستي و ميان نگاه من موج مي گيري و مي روي و باز در من گم مي شوي تنگ تنگ تنگ تنگ
Posted by: Yas at July 4, 2004 1:39 PMپي يك بهانه مي گشتم كه برفهاي وجودم دانه دانه از مردمك چشمانت فروريزد بارش برف بر صورت بهاري تو ديدني است وقتي كه دلتنگ نمي شوي وقت كه بغض نمي كني وقتي كه ياد مرا بر دل نسيم مي سپاري و طوفان زمستاني بر جانم مي اندازي
هر چه كني باز من همان بيد تكيده تو هستم كه مي خواهم در حياط سبز دلت بمانم