چه غريب بودم و سرد امروز و چه ديوانه و گرم امشب!
نوشتم به يادگار، دور از تو اما نزديک، میدانی از چه سخن میگويم، تنها تو میدانی، از آب میگويم و آتش، قليانیست به پا، زاده فاصلهها
اين همه درد، آشفتگی، بیخبری، درپس پرده رها ماند و من امشب پشت اين پنجره پرتکرار از سر شوق تو را میبينم، با همان خنده پرمهر نگاه، با همان پيرهن سبزوکبود با دو بال بشکفته مغرور، سپيد، بیپروا...
میرسی نرم تا در اين عريانی بر فراز فصلها و همه فاصلهها در حريم لاهوت نگاهت و سجود سحرم، تنگ ماوا گزينی خلوت آغوشم را.
چه كسي آرام است؟
Posted by: Toranj at July 7, 2004 2:54 PM