July 7, 2004

آب و آتش

چه غريب بودم و سرد امروز و چه ديوانه و گرم امشب!
نوشتم به يادگار، دور از تو اما نزديک، می‌دانی از چه سخن می‌گويم، تنها تو می‌دانی، از آب می‌گويم و آتش، قليانی‌ست به پا، زاده فاصله‌ها
اين همه درد، آشفتگی، بی‌خبری، درپس پرده رها ‌ماند و من امشب پشت اين پنجره‌  پرتکرار از سر شوق تو را می‌بينم، با همان خنده پرمهر نگاه، با همان پيرهن سبزوکبود با دو بال بشکفته مغرور، سپيد، بی‌پروا...
می‌رسی نرم تا  در اين عريانی بر فراز فصل‌ها و همه فاصله‌ها در حريم لاهوت نگاهت و سجود سحرم، تنگ ماوا ‌گزينی خلوت آغوشم را.


پ ن:  پنجره را پاک نکن که برايت همه‌جا طرح زده‌ام، خواستی بردار، بگذار هرکجا خواست دلت  بگذار و ببين که چه تبدار است هنوز ...

Posted by محمد طاهريان at July 7, 2004 4:56 AM
Comments

چه كسي آرام است؟

Posted by: Toranj at July 7, 2004 2:54 PM