کهنگی زمان، تکرار، تکرار
خنده صورتکان مومی
وحشت ستيغ آفتاب
رنگ سياه در گودی چشمان
و سرخی شفق در دودو مردمکان خوابديده
انعکاس فريادها، دستان منتظر، جامهای شوکران
و بانوی غزل مصلوب آخرين شاهبيت خمهای شکسته در رف
واحهای در غربت
و صدايی مبهم و صدايی مانا
رفتن، ماندن
...
طرحهای دفتر واحه شکست
از بازی رنگها وماهی، تو را به حضور فرياد کرد
تنها يکی، يک خط، قرمز
کوچههای شهر شاهد نخستين نگاهم بودند
و من از نگاهت زاده شدم
پشت سپيدارهای بلند
به مهربانی دستان پدرت
بشارتم دادی به باور معجزه باران
خواب سنگفرشها را خوانديم
در خلئی از بودن نبضهامان، نگاههامان ابديتی ساخت از تپيدن
داغ ماندم از تب ديدار که بيايی
...
يک روز در فاصله صفر تا بینهايت با تو تب کردم
و لبانم را آهسته سپردم به آرامش لبهانت
بی هيچ پوششی جز شرم و معصوميتی که همزاد توست
و بکارتی که انکارش زخمهای است بر پوچی زمان
اشکها، خندهها، بغضها
لمس سرانگشتان تا شيار پنهان چشمانت، تا لطافت گونه تبدار، تا گوشه لبهايت
آيينهها در هم
فانوسها منتظر
گرمی آغوشت، سر حد جنون
بازی گيسوانی باز و نگاهی پيچ در پيچ در رايحه عطر تنت
نيلوفری در آب، دستان خدا
سکوت، سکوت
هميشه در اوج باشي. هميشه تبآلود چنين! هميشه ...
Posted by: sheen at July 22, 2004 9:53 PM