August 29, 2004

تبسمي كه بوي طلوع مي‌داد: سرآغاز دفتر آبي

شب در قرق خيمه‌ي اشجار بود و زوزه‌ي باد، و اجرام افلاكي، غلتان، سوخته و پراكنده، برهنه از كشف ماه رجعت مي‌كردند و من تا ديدار سبزترين ستاره‌ي هم‌آغوشم تا فرق شكفته افق چشم در پي تو مي‌دواندم...
 چشم بر هم نهادم و گشودم، برگهاي خاك‌خورده سالهاي تنهايي‌ام را ورق مي‌زدم، در ميان هيمه‌ها، رفتن‌ها، بغض‌ها آخرين برگ به مهر تبسم تو پيدا بود، آخرين برگي كه عريان ماند فارغ از وسوسه طعم كهنه خاك و سرآغازي شد براي دفتري تازه در ژرفاي وجودي كه از نطفه نگاه تو آغازيدن را بارور ساخت، براي ماندن در تماشاي شعور عشق، اي تنهاترين ستاره‌ام ديري‌‌ست كه چراغ روشني‌ام از نگاه تو مي‌سوزد.

Posted by محمد طاهريان at 3:37 AM | Comments (1)

August 28, 2004

مناجات...

Posted by محمد طاهريان at 4:12 AM

فانوسي در شب

از لغزش روايت صبح‌هاي مرمرين بر گونه داغ و تبسم مي‌گويم، از باران، از تو. چشم‌هاي عريانم راوي اين حقيقت‌اند تا رهايي را يادآوري دگر شوند، آري به دل بايد رفت و به ديده پنهان، حقيقتي است نهان در گرو تجربه‌ي فرازها و نشيب‌هاي نارفته و پا نهادن بر پهنه شگرف خيال‌انگيز در عالمي جدا از وهم و مجاز.


بوي تو تا ناكجاي دلم رسوخ كرده و چنان نزديكي كه حتي نفس اندام هاي اين اتاق نم باران گرفته، در تكرار نگاهت خاموشي چراغها را از ياد برده‌ام و اكنون در شبي چونين بيدارتر از همه صبحگاهان با فانوسي روشن از تو پا در راه نهاده‌ام فراسوي تك تك سايه‌هايي كه شانه به شانه هم پير مي‌شوند و زمان را در ساعت جيبي‌شان از ياد مي‌برند، تو را مي‌خوانم، تو را اي بهار جاودانه من، در پي دستانت تا  سلام نماز تو مي‌‌مانم و لبان منتظرم را به ذكر تو مي‌نشانم.

Posted by محمد طاهريان at 3:57 AM

August 27, 2004

بهانه

چه شكوهي‌ست در انتظار تو ماندن از پشت پرده‌هاي خيس و بلورآگين، و چه آرامشي‌ست پنهان خفته در صداي بيدارت و مأواي نگاهت، كران تا به كران در امتداد عطر پر خواهش نفسهايت.
در حوالي نفسهايت پرسه زدن بهانه‌اي‌ست براي من، نه فقط براي نوشتن و نه براي رنگ و طرح از تو در‌آميختن، نه! كه خوش بهانه‌اي‌ست براي بي بهانه گريستن، بي بهانه نفس كشيدن و بي‌بهانه زندگي را با عشق آغازيدن و يكبار در هزارتوي آينه‌ها از آب گذراندن و تا ابد به دل نشاندن، به خط مهر و به مُهر داغ هزار هزار بوسه.


مي‌مانم منتظر بر آستان بارگاه نگاهت با دستاني كوچك و لباني تشنه كه صدايم كني باز هم به تكرار، بدان كه بي سايه تو واحه‌اي نيست دراين خلوت‌سرا.

Posted by محمد طاهريان at 2:21 AM | Comments (1)

August 15, 2004

عصر كوآنتوم

هزار سال مي‌گذرد از بدعت نخستين سادگي‌ها، امروز عصر تئوري كوانتوم است و  توجيه ذرات سكوت ودر اين سكوت در عصر خاموشي مفرغ هنوزهم پچپچه مواج سنگ‌ نوشته‌هاي آدميان باقي‌است، هنوز هم رنگين‌كمان ابعاد ساده‌اي دارد و پايانه هزار رنگ شسته بارانش ايستاده در ذات آب، هنوز هم عشق ساده ترين و شكوهمندترين بعد در زاويه ناپيداي هستي ست، باز هم اگر لاپلاس(1) ساعت كوك كرده جهان را از بوته تجربه بشر بگذراند همواره براي عشق توجيهي نخواهد ماند جز عشق.

laplace.1: رياضيدان مشهور فرانسوي كه توانست به كمك نيوتون مسير سياره‌هاي منظومه شمسي را به طور دقيق محاسبه كند و نظريه ساعت كوك شده جهان را وارد عرصه علم و فلسفه كند

Posted by محمد طاهريان at 3:43 AM | Comments (3)

August 12, 2004

وطن من


تنش بهار بود و آسمان بر گيسوان عطرآگينش ستاره مي‌زد، غرق تكرار آب بود و من در آبي چشمانش قطعه‌ناتمام بودنم را تا ابديتي ناپيدا زمزمه مي‌كردم، در نگاهش دستانم جوانه مي‌زد، چشم‌ها انارهاي شكفته ياقوت بود و سرانگشتان پي چيدن، نرم و غلتان مي‌رفتتد و مرا مي‌بردند، سر مي‌خوردم تا پيوستگي لبهايش و من در آرمشي ژرف در سكوتي رازناك كه نشان از اولين بهار زندگي‌ام بود دوباره زاده شدم، اين‌بار بيدار بودم، بيدار بيدار، گرماي حضورش را در انتها و آغاز هر شريان مي‌يافتم و هنوز هم بيدارم، حالا مي‌توانم از زادگاهم بگويم، جايي فراتر از جغرافياي انساني و حتي گسترده‌تر از ناشناخته‌هاي رصد شده كهكشاني، من اهل اينجايم، من هركجا كه باشم باز هم اهلي همين‌جايم...


                                   " تو آغوش بگشا "

Posted by محمد طاهريان at 1:39 AM | Comments (2)

August 10, 2004

بی نهايت

بی نهايت يعنی...

Posted by محمد طاهريان at 4:18 AM | Comments (1)

بدون شرح

Posted by محمد طاهريان at 4:12 AM | Comments (1)

August 9, 2004

يادگار...

panahi.jpg 


       عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی‌دانيم کيست
                      می‌آيد يا رفته است


پنج سال از اولين ديدار و آخرين ديدار می‌گذرد
شبی در ستاره باران حضور او در سمنان و خلوت سه نفريمان
برايم گفت " ای دل دل يک‌ دله شو..."
برايم گفت ...
حالا از او چه بگويم جز اينکه او عاشق بود، تنها بود و چه غريب...
...
دلم گرفته
دلتنگم، دلتنگ



Posted by محمد طاهريان at 5:00 AM | Comments (1)

وقتی دلم می‌گيرد...


نرم و آرام می‌رسی مدام در پی گام‌های خسته‌ام
انگار می‌دانی رهوار نفسهايم بی تو در دم می‌ميرد و نمی‌آيد باز

من در آستان نگاهت بی‌ سايه پی تکرار آيه عشقم
کعبه‌ای از نور تا به محراب وسجودم بر خاک
و چه غوغايی ای از آب و رنگ رسته ايستاده آينه رو در آينه
نزديکتر از آنی که بگويم نگاهم فرسنگ‌ها فرسنگ سنگفرش‌ها را تا شمار قدمهايت پاييد
تو اينجايی حتی نزديکتر و نزديکتر، نزديکتر از يک يک يادگارهايت

خيسم از شبنم نور‌خورده بلورآگين تنت
نفسم پيچيده در آشفتگی خيال انگيز هر رشته مويت
پيدايم و گمشده در تقدس چشمانت
دلباخته‌ام
مست...

Posted by محمد طاهريان at 3:42 AM | Comments (1)

August 7, 2004

غزلی تازه

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد/ عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

Posted by محمد طاهريان at 4:35 AM

مرداد

مرداد بود و من کودکی‌ام را می‌گذراندم، وقتی آسمان دلش می‌گرفت نيمی از ماه را می‌بلعيد و من در آستر کت پدرم پی نيم ديگر آن می‌گشتم
مادرم می‌گفت کجاست اين انگشتنه؟!  روزها می‌گذشت و انگشت بی کلاه می‌ماند و جيب پدرم خواب!
بزرگتر که شدم باز هم مرداد بود و هنوز هم مرداد است!
...
مرداد و شبی ديگر
ماه پيداست، دلم تنگ است، برگ تاخورده غزل " هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز " هنوز بوی تو را دارد...

Posted by محمد طاهريان at 4:18 AM | Comments (1)