مرداد بود و من کودکیام را میگذراندم، وقتی آسمان دلش میگرفت نيمی از ماه را میبلعيد و من در آستر کت پدرم پی نيم ديگر آن میگشتم
مادرم میگفت کجاست اين انگشتنه؟! روزها میگذشت و انگشت بی کلاه میماند و جيب پدرم خواب!
بزرگتر که شدم باز هم مرداد بود و هنوز هم مرداد است!
...
مرداد و شبی ديگر
ماه پيداست، دلم تنگ است، برگ تاخورده غزل " هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز " هنوز بوی تو را دارد...
khobi vaheh
Posted by: ishaarat at August 8, 2004 1:11 PM