نرم و آرام میرسی مدام در پی گامهای خستهام
انگار میدانی رهوار نفسهايم بی تو در دم میميرد و نمیآيد باز
من در آستان نگاهت بی سايه پی تکرار آيه عشقم
کعبهای از نور تا به محراب وسجودم بر خاک
و چه غوغايی ای از آب و رنگ رسته ايستاده آينه رو در آينه
نزديکتر از آنی که بگويم نگاهم فرسنگها فرسنگ سنگفرشها را تا شمار قدمهايت پاييد
تو اينجايی حتی نزديکتر و نزديکتر، نزديکتر از يک يک يادگارهايت
خيسم از شبنم نورخورده بلورآگين تنت
نفسم پيچيده در آشفتگی خيال انگيز هر رشته مويت
پيدايم و گمشده در تقدس چشمانت
دلباختهام
مست...
قلمت واقعآ فرق كرده اين عاليه
Posted by: Toranj at August 13, 2004 6:02 PM