August 9, 2004

وقتی دلم می‌گيرد...


نرم و آرام می‌رسی مدام در پی گام‌های خسته‌ام
انگار می‌دانی رهوار نفسهايم بی تو در دم می‌ميرد و نمی‌آيد باز

من در آستان نگاهت بی‌ سايه پی تکرار آيه عشقم
کعبه‌ای از نور تا به محراب وسجودم بر خاک
و چه غوغايی ای از آب و رنگ رسته ايستاده آينه رو در آينه
نزديکتر از آنی که بگويم نگاهم فرسنگ‌ها فرسنگ سنگفرش‌ها را تا شمار قدمهايت پاييد
تو اينجايی حتی نزديکتر و نزديکتر، نزديکتر از يک يک يادگارهايت

خيسم از شبنم نور‌خورده بلورآگين تنت
نفسم پيچيده در آشفتگی خيال انگيز هر رشته مويت
پيدايم و گمشده در تقدس چشمانت
دلباخته‌ام
مست...

Posted by محمد طاهريان at August 9, 2004 3:42 AM
Comments

قلمت واقعآ فرق كرده اين عاليه

Posted by: Toranj at August 13, 2004 6:02 PM