تنش بهار بود و آسمان بر گيسوان عطرآگينش ستاره ميزد، غرق تكرار آب بود و من در آبي چشمانش قطعهناتمام بودنم را تا ابديتي ناپيدا زمزمه ميكردم، در نگاهش دستانم جوانه ميزد، چشمها انارهاي شكفته ياقوت بود و سرانگشتان پي چيدن، نرم و غلتان ميرفتتد و مرا ميبردند، سر ميخوردم تا پيوستگي لبهايش و من در آرمشي ژرف در سكوتي رازناك كه نشان از اولين بهار زندگيام بود دوباره زاده شدم، اينبار بيدار بودم، بيدار بيدار، گرماي حضورش را در انتها و آغاز هر شريان مييافتم و هنوز هم بيدارم، حالا ميتوانم از زادگاهم بگويم، جايي فراتر از جغرافياي انساني و حتي گستردهتر از ناشناختههاي رصد شده كهكشاني، من اهل اينجايم، من هركجا كه باشم باز هم اهلي همينجايم... " تو آغوش بگشا "
زيبا مي كشيدي و حالا زيبا تر مي نويسي
Posted by: Toranj at August 13, 2004 6:15 PMلبريزي از همه آنچه بايد و اين حسرت همه آنهاست كه در آرزويند قدر بدان و بمان با نشاط و اميدوار
Posted by: Yas at August 13, 2004 6:14 PM