August 27, 2004

بهانه

چه شكوهي‌ست در انتظار تو ماندن از پشت پرده‌هاي خيس و بلورآگين، و چه آرامشي‌ست پنهان خفته در صداي بيدارت و مأواي نگاهت، كران تا به كران در امتداد عطر پر خواهش نفسهايت.
در حوالي نفسهايت پرسه زدن بهانه‌اي‌ست براي من، نه فقط براي نوشتن و نه براي رنگ و طرح از تو در‌آميختن، نه! كه خوش بهانه‌اي‌ست براي بي بهانه گريستن، بي بهانه نفس كشيدن و بي‌بهانه زندگي را با عشق آغازيدن و يكبار در هزارتوي آينه‌ها از آب گذراندن و تا ابد به دل نشاندن، به خط مهر و به مُهر داغ هزار هزار بوسه.


مي‌مانم منتظر بر آستان بارگاه نگاهت با دستاني كوچك و لباني تشنه كه صدايم كني باز هم به تكرار، بدان كه بي سايه تو واحه‌اي نيست دراين خلوت‌سرا.

Posted by محمد طاهريان at August 27, 2004 2:21 AM
Comments

بس بوسه‌ناک و شورآلود می‌نمايی، صاحب واحه!
قدم به قدم خواهش نفس می‌زنی و تمنا!
عاشقی‌های‌ات به فرجام باد و طربناک. ان‌ مع العسر يسرا!

Posted by: داريوش at August 27, 2004 10:06 PM